(ناهیدنامه 0227 – ۲۶ آذر ۱۴۰۴)
روز مواجهه
✨میگوید: “پس یک انقلاب اساسی کردی.”
میگویم: “بله، بارها در زندگی انقلاب کردهام، اما این آخری، بزرگترین و اساسیترین آنها بود.
حالا که گردوغبار انقلاب فرو نشسته و تصویر زندگیام واضحتر شده، بالاخره جسارت پیدا کردهام تا این “صورت مسئله” را – که سالها زیر فرش قایمش کرده بودم – پیش شما بیاورم. هر بار که سر بلند میکرد، خودم را با کار دیگری مشغول میکردم و با احتیاط باز به زیر فرش میدادم.
اما ظاهرا زمانش رسیده که این راز را با کسی در میان بگذارم. دیگر تاب این ناصافی همیشگی در جانم را ندارم؛ میخواهم وضعیت را برای خودم شفاف کنم و با آن رودررو شوم.”
✨شرح مسئله مفصل است. قبل از جلسه، حسابی برای خودم نوشتهام و فکر میکنم میتوانم منطقی و آرام مطرحش کنم. اما به محض آغاز، با زخمهای عمیقِ درونم روبهرو میشوم. از حجم این درد پنهان شوکه میشوم. بیدلیل نیست که سالها توان بیرون آوردنش را نداشتم.
اما این ناهید امروز، که فکر میکند بعد از همهی این سالهای کار بر روی ذهن و روان، از نسخههای قبلی قویتر است، شاید بتواند پای این مبارزه بایستد.
بیقضاوت گوش میکند. کمکم میکند تا بهتر با واقعیت و آن خواستهی عمیق قلبی مواجه شوم. حالا دیگر خواستهام یک تصویر مبهم نیست؛ با کسی در میان گذاشته شده و جدیتر دیده میشود. کمکم میکند اولین قدمها را تعریف کنم. قبل از این، مسئله آنقدر عظیم و حلنشدنی به نظر میرسید که فقط میشد از آن فرار کرد. حالا، با حضورش، جسارت برداشتن قدم اول را دارم.
از من میخواهد ترسهایم را فهرست کنم. بله، بسیاری از همان ترسهایی که سالها سد راه مواجهه و ارادهام بودند، هنوز پابرجا هستند.
✨جملهی آن دوست را به یاد میآورم، پس از دیدن ترسم از فضای بسته: “ترسها مانع تجربهی حضور میشوند.”
حالا به وضوح میبینم که ترس چگونه انسان را به بردگی میکشاند؛ تا وقتی بردهی ترس باشی، خودِ اصیلات مجال ظهور پیدا نمیکند.
در این سالها با بسیاری از ترسهایم روبرو شدهام، اما هنوز ترسهای بزرگی باقی ماندهاند. میدانم که رهایی معنوی، در آغوش ترس به دست نمیآید.
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به پاده، آبان ۱۴۰۴.

