رنج‌ها و حسرت‌های درونی

(ناهیدنامه 0168 – ۱۶ آبان ۱۴۰۳)

✨می‌گویم در جلسه مولانا خوانی، آن عزیز دوست داشتنی، گریه می‌کرد که نمی‌داند چرا در این بیش از ۶۰ سال زندگی، اینقدر به خطا رفته و فرصت درست زندگی کردن را از دست داده است. حتی اشاره‌ی مولانا به لطفی که ممکن است دم آخر نصیب آدم شود، اثرگذار نبود و چیزی از آن حسرت و رنج ناشی از آن کم نمی‌کرد.

✨می‌گویم من هم که به گذشته نگاه می‌کنم، نمی‌فهمم که آن ۱۵ سال چه شد و چطور شد که دغدغه‌های روزمره توانست آنقدر من را به خود مشغول و از اصل دور کند. حسرت گذشته را می‌خورم و لحظه‌هایی از زندگی که می‌شد بسیار باکیفیت‌تر سپری شود. به تعبیر مولانا در مهمانخانه‌ی دنیا به چریدن مشغول شده بودم بدون این که سر بالا بیاورم و بازبینی کنم.

✨می‌گویم این صحبت قرآن که پس از مرگ، دوزخیان می‌گویند خدایا ما را به گذشته برگردان تا جور دیگری زندگی کنیم و پاسخ می‌آید که اگر برگردید باز همان کارها را می‌کنید؛ مربوط به همین دنیا و دوره‌های زندگی ماست. عمر می‌گذرد و هر بار در پی اتفاقی می‌ایستیم و به گذشته می‌نگریم و مبهوت انتخاب‌هایمان می‌شویم و حسرت می‌خوریم؛ و این ماجرا بارها و بارها تکرار می‌شود و حسرت‌هایمان آتشی می‌شوند که رنجمان می‌دهد.

✨می‌گوید شما با تجربه اتفاق‌ها و طی مسیر گذشته به درک الان رسیدید و باید از آن مراحل می‌گذشتید.

✨می‌گویم من به این سیستم زندگی ایراد دارم. چرا باید تمام راه‌های غلط را برویم که تازه شیرفهم شویم؟ راه میان‌بر ندارد؟
بعد مردن حتما انتقاداتم را وارد می‌کنم و خدا را چه دیدید؛ شاید کمک شد به اصلاح طراحی بازی و نسل‌های بعدی شرایط بهتری را تجربه کردند.

✨می‌گوید از نظر تو غلط است و ایراد دارد. درست و اشتباه را ما به زندگی نسبت می‌دهیم. در حالی که فقط باید باشیم و حرکت کنیم …
سراسر این زندگی، پروژه‌ی بودن توست.
ما هر لحظه بهترین کار را با درک و آگاهی آن لحظه‌ی خود انجام می‌دهیم. فکر کن از اول زندگی یک نقشه‌ی موفقیت جلوی ما می‌گذاشتند که این کارها را بکنید. آن زندگی بدون کشف و شهود و آزمون و خطا که دیگر اسمش زندگی نبود. حسرت معنایی ندارد و تمام گام‌های ما اسمش زندگی است.

✨می‌گویم این به حرف آسان و در عمل دشوار است. آدم‌ها حسرت گذشته را می‌خورند و رنج می‌کشند. فرصت زندگی محدود است. شاید باید فرصت بیشتری داده می‌شد یا لااقل احساس حسرت وجود نمی‌داشت.
کاش می‌شد یک بازی مجازی در دل بازی مجازی زندگی طراحی کنیم که در آن بازی خطاها را انجام دهیم و درس بگیریم تا در زندگی تکرار نکنیم.

✨می‌گویم می‌خواهم به آدم‌ها کمک کنم رنج درونی‌شان کاهش پیدا کند و قبل از آن که دیر شود، به خود بیایند و راه درست خود را دوباره پیدا کنند. یا لااقل بتوانند روایت معناداری برای مسیر طی شده‌ی خود بسازند و به این ترتیب با خود و مسیر به صلح و پذیرش برسند و از رنج رها شوند.

📍پی‌نوشت ۱: غزل ۲۶۶۸ دیوان شمس

خبر واده کز این دنیای فانی
به تلخی می‌روی یا شادمانی

عجب یارا ز اصحاب شمالی
عجب ز اصحاب ایمان و امانی

عجب همراز نفس سگ پرستی
عجب همراه شیر راه دانی

عجب در آخرین بازی شدی مات
عجب بردی اگر بردی تو جانی

بسی کژباز کاندر آخر کار
ببرد از اتفاق آسمانی

📍پی‌نوشت ۲: تصویر مربوط به جلسه مولاناخوانی نیروانا.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *