آزادی واقعی، آزادی از من درون است

(ناهیدنامه 0138 – ۲۵ مرداد ۱۴۰۳)

دانشجو که شدم و آمدم تهران، طعم آزادی را به یک باره چشیدم. از چارچوب‌های خانواده و آنچه که فضای بسته یک شهر کوچک مذهبی برایم ایجاد کرده بود، رها شدم و بعد از سال‌ها مانند دوران کودکی، دوباره «خود بودن» را تجربه کردم.

با دوستانم و گروه کوه دانشگاه به کوه می‌رفتم، صبح زود به پارک لاله می‌رفتم، دوچرخه‌سواری می‌کردم، مدتی کلاس تار می‌رفتم، مدتی نازک‌بری، جلسات کانون مطالعات، فعالیت در جمعیت امام علی، کلاس خوشنویسی با خودکار، و خلاصه انواع و اقسام کارها را امتحان می‌کردم تا خودم را بشناسم و پیدا کنم. هرکاری که به ذهنم می‌آمد و دوست داشتم تجربه کنم، امتحان می‌کردم و تا زمانی ادامه می‌دادم که حس می‌کردم اولویت من نیست.

اما چارچوب‌های دیگری هم بود که شکستم. من در سیلابس درسی رشته‌ام جا نمی‌شدم و راضی نبودم. جستجو در دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها را شروع کردم و با ترفندهایی آموزش دانشکده را قانع می‌کردم که جاهای دیگر درس بگذرانم‌. آن زمان هنوز پلتفرم‌های دروس آنلاین وجود نداشتند و پیدا کردن درس و استاد مورد علاقه اصلا کار آسانی نبود.

علیرغم همه موفقیت‌هایم در شکستن چارچوب‌ها، در مسیر شغلی همان مسیری را رفتم که از ابتدای تحصیل خانواده‌ام برایم در ذهن داشتند و تمام هم‌رشته‌ای‌هایم آن مسیر را رفته بودند: هیات علمی دانشگاه.

اما آن فضا با روحیات من جور نبود. من نمی‌توانستم چارچوب وزارت علوم ایران را تاب بیاورم. قوانین و ساز و کار آنجا به من احساس بردگی می‌داد. در نهایت خودم را از آن چارچوب رها کردم. می‌خواستم اختیار زندگی خودم را در دست داشته باشم. سخت بود اما حس طعم آزادی ارزشش را داشت. مثل تجربیات قبلی، نه تنها حمایتی نبود بلکه باید در برابر خانواده تاب می‌آوردم.

بعدتر فهمیدم در چارچوب عنوان‌های شغلی نمی‌گنجم. نقش‌های متفاوتی را تجربه کردم اما قانعم نمی‌کردند‌. کم‌کم پذیرفته بودم که باید خودم برای خودم عنوان و چارچوب تعریف کنم.

درست متوجه شدید. من تلاش داشتم برای خودم چارچوب تعریف کنم و تلاش‌هایم چندان نتیجه نمی‌داد.

من از زندان خانواده، جامعه، دولت و فضای کار رها شده بودم اما اسیر زندان خودم مانده بودم. یک من درونی خیلی پرقدرت‌تر از خانواده و جامعه در درونم حکمرانی می‌کرد. البته که بعضا از واژگان جذاب و متفاوتی برای توجیه خواست‌هایش استفاده می‌کرد؛ واژگانی مثل اثرگذاری، مسئولیت، لزوم تمرکز، …

وقتی به خودم آمدم که دیدم علیرغم پیمودن مسیرهای انتخابی خودم، به نقطه‌ای رسیده‌ام که اشتیاق ندارم. با حال خوبی که در دوران دانشجویی تجربه کرده بودم، فرسنگ‌ها فاصله داشتم. انرژی و اشتیاق از درونم نمی‌جوشید. احساس خفگی می‌کردم.

فهمیدم که آزادی واقعی، رهایی از این من درون سرزنشگر متوقع و قضاوتگر است. او بود که نمی‌گذاشت جریان انرژی هستی در من جاری شود. او انرژی‌ام را در گرداب‌هایی گیر می‌انداخت.

این کار آسان نبود. هنوز هم بر آن غلبه نکرده‌ام. سکون و سکوت چند ماهه کمک کرد که کمی آن صدا را آرام کنم و به او نشان دهم که علیرغم گوش ندادن به او، هنوز زنده‌ام. یاد گرفتم که راه مبارزه، مشاهده‌گری و رها کردن است. می‌دانم این میدان، بزرگ‌ترین میدان مبارزه من خواهد بود و طعم رهایی واقعی را وقتی تجربه خواهم کرد که بر این مسیر مداومت و تمرین کنم؛ حتی اگر زمینم زد، باز بایستم و به مشاهده‌گری بپردازم. باید تلاش کنم جایگاه خودم را فراتر از آن من حفظ کنم و خودم را با او یکی ندانم.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از بومگردی تیشک کردستان در سفر خرداد ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *