(ناهیدنامه 0127 – ۱۰ تیر ۱۴۰۳)
میپرسد آیا مطمئنی؟
میگویم بله. از تمام مسیرهای خوشتعریف موجود، این مسیری است که از عهدهاش برمیآیم و با تجارب من سازگار است. اختیار بالا دارم، میتوانم تیم را با ارزشهای خودم بسازم، خودم سیستمسازی میکنم، تعاملات انسانی خواهم داشت، راجع به محصول هم از قبل مطمئن میشوم که نسبت به ضرورت و کیفیت آن توجیه باشم.
میگوید بیا در یک ستون مزایا و نقاط قوت و در ستون دیگر چالشها و نقاط ضعف را بنویسیم.
در ستون چالشها، ساعت کار را میگذاریم. میگویم نمیتوانم تصور کنم که تمام خودم را برای یک کار معاش بگذارم. برای کارهای قبلی خیلی خیلی بیشتر از زمان مورد نیاز این کار وقت میگذاشتم. شبها تا دیروقت کار میکردم و آخر هفتهها هم. اما فرق داشت. من آن کارها را با عشق انجام میدادم. برای آنها حساب کتاب نمیکردم. برایم معنا داشتند. اما حالا که قرار است این کار صرفا کار معاش باشد، هرچقدر هم که با من و توانمندیهایم همخوانی دارد، اما دلم نمیآید این همه از عمرم را برایش بگذارم.
میگوید درآمد سالانه را حساب کن، شاید در این برهه زندگی حاضر باشی یک سال کفه ترازوی معاش را جدیتر بگیری.
دلم به درد میآید. نمیخواهم مجبورش کنم؛ میدانم روحم چه چیزی را نمیخواهد اما به من نمیگوید که دقیقا چه چیزی میخواهد. از قرار دادنش در فضاهای دور از فضاهای مطلوبش حس بدی پیدا میکنم. میترسم خیلی بیشتر گم شوم. به نشانهها فکر میکنم. آنجاها که حالم خوب بود و قلبم از شوق به تپش میافتاد. به این فکر میکنم اگر قرار باشد فقط یک سال دیگر زندگی کنم، کجا و در چه فضایی به دنبال چالش میروم. ایدههایی به ذهنم میآید.

