در ستایش بی‌قراریِ شوق‌آور

(ناهیدنامه 0255 – ۹ مهر ۱۴۰۵)

این روزها یکی از بزرگ‌ترین لذت‌هایم، لذت آگاهی و تبدیل دانش به بینش و فرزانگی است؛ فرایندی که در ذهنم لمس می‌کنم و شوقی که تجربه می‌کنم، برایم وصف‌ناپذیر است.

سال‌ها وجه جست‌وجوگر درونم تنها بود. در این مدت، به مرور شناختمش و به آن میدان دادم؛ زمینه‌ای برای پرورش هرچه بیشترش فراهم کردم.

اوایل، این جست‌وجوگری با یک بی‌قراری منفی همراه بود؛ بی‌قراری از جنس دیر شدن و هراسِ از دست دادن فرصت‌های عمر. این بی‌قراری نمی‌گذاشت «قرار» بگیرم و باعث سرگشتگی و آشفتگی‌ام می‌شد. با دیدن جست‌وجوگران حرفه‌ای که سال‌ها در این فضا بودند و چم‌وخم این مسیر و این نوعِ «بودن» را آموخته بودند، مضطرب می‌شدم و خودم را با آن‌ها مقایسه می‌کردم.

تا اینکه فهمیدم تا در فرایند جست‌وجو آرام نباشم، زمینه برای پرورش اطلاعات دریافتی و خلق چیزی نو از دل آن‌ها فراهم نمی‌شود. عملکرد ذهنم را می‌دیدم، اما در آرام کردنش چندان موفق نبودم.

هرچه پیش‌تر رفتم و به آن الگوها نزدیک‌تر شدم، حرف‌هایشان را با عمق بیشتری درک کردم و به آرامشی رسیدم که می‌گفت: «اگر سازوکار درستی ایجاد کنی، تو هم می‌توانی مانند آن‌ها شوی.»

کم‌کم یاد گرفتم برای این وجه درونم ساختار ایجاد کنم. من دچار «نفرین آزادی» بودم؛ آزادی از ساختارهای بیرونی، یعنی مسئولیت سنگین انتخاب از میان گزینه‌های بی‌شمار. این برای جست‌وجوگر مشتاقی مثل من، به صورت‌مسئله‌ای سخت تبدیل شده بود. باید از بین صدها کتاب و موضوعی که شوق دانستن‌شان را داشتم، دست به انتخاب می‌زدم و موقتا چشمم را بر چشمک‌زدن بقیه می‌بستم.

آسان نبود. در برابر ندانسته‌هایم بی‌قرار بودم و می‌خواستم زودتر به جواب برسم؛ غافل از اینکه در مسیر دانایی، هرچه پیش می‌روی، سوالات قدیمی با سوالات جدیدتر جایگزین می‌شوند و نادانی، دوشادوش دانایی و شاید با سرعتی بیشتر، رشد می‌کند.

طول کشید تا با فضای ابهام و «ندانستن» آشتی کنم و دیگر به دنبال روزی نباشم که پرسش‌هایم با جواب‌های قطعی به انتهای مسیر برسند. طول کشید تا ماهیت بی‌انتهای هستی و ابهام جاری در آن، به جانم بنشیند.

طول کشید تا بیاموزم که به دنبال قطعیت نباشم و بدانم اساسا هر قطعیتی در تفکر و اندیشه، برساخته‌ی نهادهای قدرت است. یاد گرفتم بر مبنای داده‌ها به «باوری موقت» برسم، در حالی که می‌دانم پایه‌هایم سست است و با هر داده‌ی جدیدی ممکن است فرو بریزد؛ اما در عین حال، جسارت زیستن با همین باور موقت و پذیرش مسئولیت و ریسک‌هایش را در خودم تقویت کردم.

در این مسیر آموختم که یادگیری، بی‌انتهاست. هر روز به دنبال ایده‌های جدید (و گاه نقض‌کننده‌ی ایده‌های قبلی) و آشنایی با خردمندان تازه هستم. یاد گرفتم با تشکیل یا عضویت در گروه‌های کتاب‌خوانی، خودم را به خواندن نقادانه و عمیق متعهد کنم و اثر همنشینی و گفت‌گو با جست‌وجوگران دیگر را دریابم. فهمیدم برای سیراب کردن این وجه درونم باید برنامه داشته باشم و انتظار از اطرافیان برای شبیه من بودن، انتظار بیهوده‌ای است؛ باید فعالانه برای یافتن «هم‌نفس‌های فکری» تلاش کنم و خودم را مشتاقانه در جمع آدم‌های شبیه خودم بیندازم.

یاد گرفتم سوالاتم را بنویسم، سامان دهم و فرایند تبدیل پرسش‌ها به پرسش‌های جدیدتر را رصد کنم. یاد گرفتم از این «شدنِ مداوم» لذت ببرم، به جای آنکه در بند رسیدن به پاسخ نهایی باشم.

حالا، بی‌قراری منفی گذشته، جای خود را به «بی‌قراری از جنس شوق» داده است؛ شوق اکتشاف در فضای بی‌انتهای علم. می‌دانم هنوز راه زیادی برای سامان‌دهی و بالا بردن کارایی جست‌وجوگر درونم در پیش دارم، اما از مسیری که طی کردم و تحولی که در سبک اندیشیدنم شکل گرفت، کیف می‌کنم.

شکرگزارم که در عصر دانایی به دنیا آمدم. شاکرم که اندیشمندان بزرگ -چه در تمدن ایران‌زمین و چه در جهان- خوراک فکری‌ام را فراهم می‌کنند. این روزها چنان از دانایی لذت می‌برم که در تمام طول دوران تحصیلم، از کلاس اول تا پایان دکترا، جز در کلاس دو-سه استاد، تجربه‌اش نکرده بودم.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر مربوط به ۱ مهر ۱۴۰۵، نزدیک خانه.

📍پی‌نوشت ۲: بعد از شنیدن یکی از درس‌گفتارهای مدیریت دانایی شروین وکیلی، که بسیار از او در شیوه‌ی اندیشیدن آموخته‌ام، دلم خواست که بنویسم‌.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *