(ناهیدنامه 0249 – ۱۴ مرداد ۱۴۰۵)
✨پرده اول
میگویم در این دو سال، زندگیام زیر و رو شده است؛ فعالیتهایم، دوستانم، شبکهی ارتباطیام، سبک زندگیام و حتی خویشکاری و چشماندازی که امروز دارم، دیگر نسبتی با دو سال پیش ندارد. ناهیدِ آن روز، هرگز نمیتوانست ناهیدِ امروز را تصور کند.
آن روزها که همهچیز برایم مبهم بود، تنها یک چیز را با اطمینان میدانستم؛ باید راه بیفتم. مقصد را نمیشناختم، اما دعوتی در درونم بود که آرامم نمیگذاشت. برای همین، خودم را «مسافر» نامیدم؛ مسافری که از مقصد آگاه نبود اما به راه و به هر آنچه سفر پیش رویش میگذاشت، گشوده بود.
این سفر برایم سرشار از برکت بود. هر قدم، دری تازه را گشود؛ هر آدم، هر کتاب و هر تجربه، چیزی به جهانم افزود. اما همان روزها هم میدانستم که هیچ منزلگاهی، خانهی همیشگیِ یک مسافر نیست. حتی اگر جایی لنگر بیندازد، دیر یا زود ندای حرکت دوباره از راه میرسد.
مدتی بود که سبک زندگیام، شبکهی ارتباطیام و جهت حرکتم به ثباتی نسبی رسیده بود. همهچیز خوب بود؛ اما درست در همان آرامش، دوباره همان صدا را شنیدم. صدایی که این بار میگفت: «این فضا، دیگر گنجایش همهی پرسشها و همهی ابعاد وجودت را ندارد.»
فهمیدم دعوت تازهای آغاز شده است.
دعوت به گسترش.
دعوت به خواندن کتابهایی بیشتر، روبهرو شدن با اندیشههایی متفاوتتر و همصحبتی با انسانهایی از فرهنگها و جهانبینیهای دورتر؛ آدمهایی جستجوگرتر، رقصندهتر، معمارتر، شفاگرتر و شوندهتر.
انگار تا امروز، این جمع مرا به جایی که باید میرساند. اما برای ادامهی مسیر، به افقهای بزرگتر و همراهانی نیاز داشتم که چند گام جلوتر از من ایستاده باشند.
✨پرده دوم
میگویم در این دو سال، تنها زندگیام تغییر نکرد؛ فلسفه و نگاه من به زندگی نیز دگرگون شد.
قبل از این، گمان میکردم مقصد است که به سفر معنا میدهد. امروز اما، با تمام وجود باور دارم که اصالت با خودِ سفر است؛ مقصد، فقط بهانهای برای حرکت است.
میگوید: «اما تو همیشه اهل تغییر بودهای.»
میگویم: «درست است. اما آن روزها، هر بار که صدای درونم من را به تغییر دعوت میکرد، بخشی از وجودم در برابرش مقاومت میکرد. هرچند که در نهایت توان نادیده گرفتن صدا را نداشتم، اما تغییراتم با ترس، با تردید و با اصطکاک همراه بود.»
امروز رابطهام با آن صدا عوض شده است.
دیگر نمیخواهم خاموشش کنم یا به تعویقش بیندازم.
یاد گرفتهام به آن اعتماد کنم.
تغییر برایم دیگر نشانهی بیثباتی نیست؛ نشانهی زنده بودن است.
هر بار که احساس میکنم در جایی مستقر شدهام، همان دعوت دوباره از راه میرسد؛ و من نمیتوانم نشنیدهاش بگیرم.
شاید مهمترین چیزی که در این دو سال یاد گرفتم، همین بود؛ اینکه به جای جنگیدن با این دعوت، با آن برقصم.
✨پرده سوم
میگویم در این دو سال، پاسخ بسیاری از پرسشهایم را پیدا کردم و جهت کلی زندگی و خویشکاریام برای سالهای پیش رو تا اندازهی زیادی روشن شد.
اما هر پاسخ، جای خود را به دهها سوال دیگر داد. هرچه افق دیدم وسیعتر میشد، بیشتر میفهمیدم که چه اندازه راه نرفته باقی مانده است.
روزی کسی به من گفت: «تو ذاتِ فیلسوف داری و بیقراری همیشه همراهت خواهد بود.»
آن روز فقط جملهاش را شنیدم.
امروز دارم معنایش را زندگی میکنم.
دیگر نمیخواهم این بیقراری را درمان کنم.
میدانم که این عطش، نقص من نیست؛ شیوهی بودن من در جهان است.
دعوتی است که هر بار، من را از مرزهای جهانِ آشنایم بیرون میبرد و افقی تازه در برابر چشمم قرار میدهد.
شاید سرنوشت یک جستجوگر همین باشد؛ نه رسیدن، بلکه پاسخ دادن پیاپی به این دعوت بیپایان.
دعوتی که هرچه بیشتر به آن پاسخ میدهم، جهان برایم بزرگتر میشود و شعلهی اشتیاق برای ادامهی راه در من بیشتر زبانه میکشد.
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به روز پایانی آزمون گواهینامه موسسه گلسر و اتمام دوره جامع تئوری انتخاب و واقعیتدرمانی؛ ۸ مرداد ۱۴۰۵.
