(ناهیدنامه 0193 – ۲۲ اسفند ۱۴۰۳)

✨پرده اول

آرام به شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: «چرا اینقدر کتفت را سفت کرده‌ای؟ شل کن. در زندگی هم همین‌قدر تلاش می‌کنی بر امور مسلط شوی؟»

می‌گوید: «سماع تمرین زندگی است. تمرین سپردن خود به جریان زندگی و جاری بودن؛ این که اعتماد کنی و خود را به جریان بسپاری.»

می‌گوید: «این اولین چرخ است که تجربه می‌کنی. نیت کن. بعدها همیشه این چرخ را به خاطر خواهی آورد.»

و می‌چرخم. دوست دارم تا ابدیت ادامه پیدا کند. گفته بودند سماع به پیوند دوباره‌ام با مادر زمین و آرام گرفتن ذهن کمک می‌کند‌. اما برای من همین اولین تجربه، چیزی ورای انتظارم است. احساس و تجربه‌ای نو و متفاوت است. همه با هم و متصل به هم و در عین حال هر کس معطوف به خود؛ درست مثل زندگی.

✨پرده دوم

کوه امروز با کوه هفته قبل متفاوت است. صحنه رودهای برفی و مسیر یخ‌زده به رودهای خروشان و خاک نم‌زده تغییر شکل داده است.

باران ملایمی که چند دقیقه است شروع شده، تبدیل به تگرگ ریزی شده که هر لحظه بر شدتش افزوده می‌شود. بارانی‌ام را نیاورده‌ام. زیر باران و تگرگ به مسیرم ادامه می‌دهم. بخشی از مسیر برگشت را می‌دوم و لذت خیال فرار از باران را با تمام وجود احساس می‌کنم. مدت‌هاست که زیر باران ندویده‌ام. از تماس قطرات با صورتم غرق شادی و لذت می‌شوم.

✨پرده سوم

می‌پرسد: «آیا وظیفه‌ی مهمتری از این وجود دارد که من تجربه‌ی خودم را از زندگی بالاتر ببرم؟ خود زندگی کجاست؟ خود زندگی کجاست؟»

✨پرده چهارم

در جواب احوال‌پرسی‌ام می‌گوید: «همیشه فکر می‌کنم آیا روزی می‌رسد که ناهید از خودش راضی باشد؟»

می‌گویم من الان از خودم خیلی راضی هستم. از مسیری که در این یک سال طی کردم؛ خدا را بابت تمام این مسیر و سختی‌هایش شکر می‌کنم. انگار داشتم تراش می‌خوردم. انگار در جای درست خودم در پازل هستی قرار گرفته‌ام و خودم را متعلق به این فضاها و آدم‌ها احساس می‌کنم.

اما مهمتر از همه این که فلسفه و نوع نگاهم به زندگی تغییر کرده است؛ بسیار روان‌تر شده‌ام و اصطکاک و فرسایشی که حاصل تقلای بیهوده‌ام بود، از بین رفته است.

✨پرده پنجم

می‌گویم نقشه‌ی سفر یک ساله‌ام را برای خود رسم کرده‌ام و از حجم بالای دستاورد مبهوت هستم.

می‌گوید: «آخر سال‌ها معمولا ذهن آدم سعی می‌کند کارها را ببندد و از آن‌ها نتیجه بگیرد».

پاسخی نمی‌دهم. فلسفه و نوع نگاهمان زمین تا آسمان متفاوت است. او هنوز در همان فضایی سیر می‌کند که من قبلا بودم.

می‌خواهم بگویم که من به دنبال تعیین هدف و کسب نتیجه و بستن کارها نبوده‌ام. من صرفا خود را به صدای قلبم سپرده بودم و گام به گام با آن پیش رفتم؛ حالا اما ردی که از اقدامات و گام‌هایم ایجاد شده، چنین می‌نماید که انگار از ابتدا چشم‌انداز و هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی دقیقی وجود داشته است.
اما نمی‌گویم و سکوت می‌کنم.

✨پرده ششم

مراجع دارد از ترس‌هایش می‌گوید. از این که می‌خواهد امنیت بیشتری داشته باشد و بر اوضاع مسلط باشد. می‌بینم که چگونه این نگرانی و ترس، بر کل افکار و احساسات و انتخاب‌هایش سایه انداخته و نمی‌گذارد که رهایی را تجربه کند. می‌بینم که می‌خواهد در جهانی که یکسره پویا و در حرکت است، ثبات و ستونی برای تکیه ایجاد کند.

به خودم یادآور می‌شوم که او را با ترس‌ها و سفر اختصاصی‌اش به رسمیت بشناسم. وظیفه‌ی من این نیست که آدم‌ها را از مراحل بپرانم. هر تغییری در نگرش نیاز به تجربه و زمان و طی مراحل دارد. من تنها می‌توانم در طی این مسیر حامی و همراه باشم.

📍پی‌نوشت ۱: ویدئو از درکه؛ ۲۱ اسفند ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *