(ناهیدنامه 0151 – ۱۷ مهر ۱۴۰۳)
[سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۳_۱۴۰۳۰۷۱۷]
در قسمت قبل در [سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۲_۱۴۰۳۰۷۱۴] تا آنجایی گفتم که تیمی را که بسیار دوست داشتم منحل کردم. سفر درونی من در زمستان ۱۴۰۱ وارد مرحله تازهای شد. مشکلات و فشارهایی که در پاییز با آنها مواجه بودم، یا حل و یا سبکتر شده بودند.
- بعد از انحلال تیم، تا دو ماه همچنان درگیر تحویل کارها بودم و این مشغله مانع از مواجههی عمیق با خود میشد. بعد از پایان همه چیز، در وضعیت عجیبی قرار گرفتم. تا قبل آن، حفظ تیم مهمترین انگیزهی جنگیدنم بود و تمام فعالیتهایم را هدایت میکرد. وقتی میخواستم پروژهای را بپذیرم یا جهت حرکت را مشخص کنم، مجموع توانمندیهای اعضای تیم را به عنوان داشته در نظر میگرفتم. انگار «من» وجود نداشت و هیچ وقت خودم و خواستها و آرزوهایم را بطور عمیق ندیده بودم. «من» تنهای بدون تیم برای خودش هویتی نداشت.
- در یک فضای خلا قرار گرفته بودم که باید فقط خودم را میدیدم و تصمیم میگرفتم که میخواهم با ادامهی مسیر چه کنم. در طول ۴ سال بعد از خروج از دانشگاه، کارهای متفاوتی را تجربه کرده بودم و هرچه بار خورده بود، انجام داده بودم. در این سالها به عنوان شغلی خود بطور جدی فکر نکرده بودم چرا که عنوانهایم بر اساس مسیر شکل گرفته بودند. من نمیتوانستم بین مهارتهایم انتخاب کنم. حالا کاملا درک میکنم ولی آن زمان اینطور نبود و بسیار سردرگم میشدم.
- من هیچ وقت نتوانستم در ذهنم خودم را در قالبی ببرم و در فضای یک عنوان محدود کنم. به محض این که همه چیز روی روال میافتاد و چالشهای اساسی حل میشدند، آن کار جذابیتش را برایم از دست میداد.
- باید تصمیم میگرفتم که آیا میخواهم در ادامهی مسیر، مدیر محصول، مدیر پروژه، مدیر اجرایی، مدیر توسعه کسب و کار، مدیر نوآوری، و یا مدیر تیم داده باشم.
- مصاحبههایی را رفتم و تمام آنها پیشنهادات جذابی چه از نظر سطح چالش و چه دامنه اختیار به نظر میرسیدند. اما در نهایت، این متن پیامی است که مشابه آن را به تمام آنها فرستادم:
«سلام آقای … . امیدوارم که حالتون خوب باشه. قرار بود راجع به موضوع همکاری فکر کنم و نتیجه را بهتون اطلاع بدم. نمیدونم آیا در این مدت فرد مناسب را پیدا کردید یا نه. اولش از پیشنهادی که داده بودید و جنس کار خوشحال بودم و دوست داشتم اون کار را انجام بدم، اما بعد چند روز دیدم که از نظر ذهنی و روانی نمیتونم تمام خودم را برای یک مسیر دیگه بگذارم. در این مدت مجموعه رخدادهای دیگری هم پیش اومد که در نهایت تصمیم گرفتم سال ۱۴۰۲ را هم برای توسعه دایوتک بگذارم …» - هنوز از نظر ذهنی آماده نبودم که به کسی تعهدی بدهم و گذر زمان هم کمکی به موضوع نکرد. در آن بازه زمانی نمیتوانستم در هیچ شرکتی مشغول به کار شوم. یک نیروی درونی همراهی نمیکرد. حسابی مستاصل شده بودم و درکش نمیکردم. میدانستم چه نمیخواهد اما نمیدانستم چه میخواهد. گزینهای نداشتم جز این که تنها و با اعتماد به توانمندیهایم از صفر شروع کنم و بیزینس مدل جدیدی را با فضای مشتری جدید به پیش ببرم.
📍پینوشت ۱: قسمت قبل [سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۲_۱۴۰۳۰۷۱۴]
📍پینوشت ۲: راجع به احساسات و صداهای درونی در این دوران در قسمت بعد خواهم نوشت.
📍پینوشت ۳: عکس مربوط به سال ۱۳۹۰ در کشور هلند.

