(ناهیدنامه 0131 – ۲۷ تیر ۱۴۰۳)
تجربه دوران نوجوانی پسرم را دوست دارم. این روزها پسر یازده سالهام مکالماتی را شروع میکند که من را به فکر وا میدارد؛ به مسائلی توجه نشان میدهد که زمانی آرزو داشتم چنین مکالماتی را با پدر و مادرم میداشتم و اینگونه درک میشدم.
“مامان، یک سوال میپرسم. چون مربوط به تو هست، اگر دوست داشتی جواب بده. آیا هیچ وقت کسی بوده که تو را در مسیرت حمایت کنه و طرف تو بایسته و تشویقت کنه؟”
“نه ولی من به مرور یاد گرفتم که خودم، خودم را دوست داشته باشم و از خودم حمایت کنم. یاد گرفتم برای در امان ماندن از قضاوت اطرافیان، جزئیات را به اشتراک نگذارم و رازدار خودم باشم.”
“درسته که این خیلی خوبه که آدم از خودش حمایت کنه اما این برای سن شما جواب میده. وقتی سن آدم کمتره، خیلی سخت میشه که تنهایی راه خودت را بری. مثل الان که همه به من میگن به شف بودن به عنوان یک شغل نگاه نکن.”
“مامان جان، بیش از نود درصد جامعه، مسیری که رفتند تحت القای خانواده و جامعه بوده و تعداد خیلی کمی هستند که مسیر مناسب خودشان را رفته باشند. خلاقیت و آفرینش در حالت غرقگی اتفاق میافتد و این حالت را تنها کسانی تجربه میکنند که به صدای درونشان گوش داده باشند و شغلی انتخاب کرده باشند که مختص خودشان بوده باشد. به عمویت توجه کن! هنوز عمیقا حسرت رویاهای نوجوانیش را دارد؛ حالا او شغلی دارد که مقبول خانواده و جامعه است اما خودش از ته دل خوشحال نیست. تو این شانس را داری که نیازی نیست نگران باشی و چیزی را از من مخفی کنی. من شنونده خوبی هستم و کمکت میکنم؛ در برابر دخالت و اعمال نظر اطرافیان هم محکم میایستم. اکثریت فکر میکنند که باید یک هدف و مسیر مشخص انتخاب کنی و تا آخر به آن متعهد بمانی؛ غافل از این که زندگی یک سفر است که میتوانی بارها و بارها هدف و مسیرت را بهروزرسانی کنی. باید بدانی که انتخاب یک مسیر تو را تا ابد محدود نمیکند و با افزایش تجربه و در طول مسیر زندگی، طبیعی است که تصمیم بگیری که مسیر را تغییر دهی و راههای دیگری را هم تجربه کنی.”
“مامان، من خیلی خوشحالم که تو مامان من هستی. تو بیشتر از مادر و پدرهای تمام دوستانم به من اختیار و استقلال میدی. بقیه دوستانم هنوز اجازه ندارند از بولوار عبور کنند و یا با دوست خود به کافیشاپ بروند.”
و پسرم نمیداند که برای مادری کردن به سبک خودم، چقدر حرف شنیدم و در عین حال زمانهایی بار عذاب و شک و تردید مادر ناکامل بودن را هم با خودم حمل کردم. و این که دقیقا زمانی از این عذاب رها شدم که یاد گرفتم خودم را دوست داشته باشم و حامی خودم باشم؛ زمانی که یاد گرفتم اولین کودکی که مسئول مراقبت و حمایت از او هستم، کودک درونم است؛ و از آن زمان بود که من همزمان مادر دو فرزند بودم.
📍پینوشت ۱: تصویر از یک کوهپیمایی مادر و پسری – درکه تیر ماه ۱۴۰۳.

