(ناهیدنامه 0121 – ۱۹ خرداد ۱۴۰۳)

پرده اول:
«مامان، مامانی میگه باید وکیل بشم بس که سوال می‌پرسم و هر چه می‌گوید، نمی‌پذیرم.»

«پسرم، نسل قبل ما غالبا عادت به تفکر عمیق نداشتند. قرن‌ها حکومت و ترویج کنندگان مذهب خودساخته، فرهنگی ایجاد کردند که آدم‌ها بدون تفکر، از همان دوران کودکی، مواردی را به عنوان پیش‌فرض بپذیرند. به آن‌ها تلقین می‌شد که نباید از جایی به قبل سوال بپرسند و برای جلوگیری از شک و سوال پرسیدن و یا راه متفاوتی رفتن، انگ ملحد و کافر می‌زدند و با جهنم می‌ترساندند. در خانه خیلی از آن نسل جز قرآن و مفاتیح پیدا نمی‌شود و خیلی‌ها با این که بارها قرآن خوانده‌اند، در معنای آن تعمق نکرده‌اند. پسرم درد جامعه ما ناآگاهی است. اگر مردم ما بسیار کتاب می‌خواندند و بدون ترس به همه چیز شک می‌کردند، وضعیت کشور ما این نبود.»

«خب من سوال می‌پرسم تا مجبور به فکر کردن شوند.»

«پسرم، با هر آدمی متناسب با ظرفیت او می‌شود مواجه شد. اگر از کسی که اصلا عادت به پرسشگری ندارد، زیاد سوال بپرسی، حالش بد می‌شود و کم‌کم از تو دور می‌شود بدون آن که اثری روی او گذاشته باشی. گاهی باید سکوت اختیار کنی‌. این درسی است که من در بزرگسالی گرفتم؛ اما تو می‌توانی از حالا تمرینش کنی‌. اول آدم‌ها را هر آنطور که هستند با ضعف‌ها و ترس‌ها و ناآگاهی‌هایشان بپذیر و بعد سعی کن در برخورد با هر کس، وضعیت فعلی او را در نظر بگیری.»

پرده دوم:
گفت تو در تمام زندگی‌ات، در برابر کسانی که ارزش‌هایت را زیر پا می‌گذاشتند، روش حذف و‌ اجتناب را به کار بردی. چرا فکر می‌کنی که همه آدم‌ها در سطح یکسانی از بلوغ روح هستند؟ این فرض را از کجا آوردی؟ چرا انتظارت را از آدم‌ها تعدیل نمی‌کنی؟

و من به تمام مواردی فکر کردم که اگر فرض متفاوتی در ذهن می‌داشتم، نتیجه و نوع تعامل کاملا متفاوت می‌شد و می‌شد که توقع و دلخوری و ناامیدی با عشق و شفقت‌ورزی جایگزین شود.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *