مواجهه با ترس‌ها

(ناهیدنامه 0120 – ۱۶ خرداد ۱۴۰۳)

پرده اول:

گفتم شما جلوتر بروید. من آخر می‌آیم. فوبیای فضای بسته دارم، نمی‌توانم در آن مسیر تنگ، وسط جمعیت قرار بگیرم.

نشسته بودیم. بی‌مقدمه پرسید چرا برای ترس‌هایت کاری نمی‌کنی؟ سخت نیست، راهکار ساده‌ای دارد. گفتم من منشا این ترسم را می‌دانم. نیاز به آزادی در درون من بالاست. هرچقدر در زندگی محدودتر شدم و تعارضات درونی‌ام بالا گرفت، حس خفگیِ فضای بسته هم بیشتر و بیشتر شد. دقیقا در موقعیت‌هایی که احساس خفگی در یک سیستم و چارچوب داشتم، این مشکل هم نمود بیشتری پیدا می‌کرد؛ و زمان‌هایی که جسارت میکردم و خودم را از زنجیری آزاد میکردم، شدت و نمود این فوبیا هم کاهش می‌یافت. حالا هم دوست دارم بطور کامل بر آن غلبه کنم اما یک عالمه مسئله و چالش دارم که باید حل شوند و این مورد نسبت به آن‌ها اولویت بالایی ندارد؛ در زندگی روزمره چندان با آن مواجه نمی‌شوم.
می‌گوید ترس‌ها باعث می‌شوند نتوانی بودن را با تمام وجود تجربه کنی. در حالی که درگیر ترس هستی، تجربه را از دست میدهی.

پرده دوم:
شب بود و تاریکی مطلق. دور از بومگردی دور آتش نشسته بودیم. نم‌نم باران بود و صاعقه‌های پیاپی. آمد دنبالم. گفت پشت من بیا. هرچقدر در آن تاریکی محض دورتر شدیم، ترسم بیشتر می‌شد. صدای صاعقه، زوزه گروهی شغال و گرگ، تاریکی که حتی جلوی پایم را نمی‌دیدم و مهمتر از همه ترس از خود او. قلبم داشت از ترس بیرون می‌آمد. ایستادم. گفتم من دیگر یک قدم هم جلوتر نمی‌آیم. تحمل این حجم استرس را ندارم. گفت اینجا تنها بنشین و با ترست مواجه شو. گفتم نمی‌توانم. من برمی‌گردم و برگشتم. من از طبیعت آنقدری نمی‌ترسیدم که نتوانم با آن مواجه شوم. اتفاقا دوست داشتم چنان شبی را تنها به دور از هر انسان دیگری تجربه کنم. اما بزرگترین عامل ترسم خود او بود. رویم نمی‌شد به او بگویم. بگویم که اعتماد به آدم‌ها آسان نیست و من بیش از همه از آدم‌ها می‌ترسم. من فرصت آن تجربه فوق‌العاده را بخاطر ترس از دست دادم.

پرده سوم:
امسال را برای خودم سال مواجهه با ترس‌هایم نامگذاری کرده بودم. لیست بلندبالایی از ترس‌ها داشتم. اما مهمترین آن‌ها را ندیده بودم و نمی‌شناختم. مربی‌ام کمک کرد تا آن‌ها را ببینم و به پوچی و غیرواقعی بودن آن‌ها پی ببرم. من را تشویق کرد به مواجهه و روبرو شدن با آن‌ها. بعد از آن بود که ذهن شلوغ همیشه تحلیلگر ناگهان ساکت شد. دستش پیش من رو شده بود. وقتی ذهن آرام شد، آن وقت بود که روحم را بعد سال‌ها دوباره خالصانه دیدم. بودن را تجربه کردم. معنای زندگی عوض شد.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *