مدیران بزرگ به دنیا نمی‌آیند، ساخته می‌شوند

(ناهیدنامه 0019 – ۲۲ مرداد ۱۴۰۰)

در فروردین ماه 1400 در پی دنباله‌ای از اتفاقات و تصمیمات ناگهانی و برنامه‌ریزی نشده، در موقعیت شغلی جدیدی قرار گرفتم. مدیر نبودم و نیستم اما تیم‌سازی و وظایف مدیریتی یک تیم کوچک به عهده من گذاشته شد. تا مدتی درک شفافی از شرایطی که در آن قرار گرفته بودم، نداشتم. صرفا کارهایی را انجام می‌دادم که احساس می‌کردم باید انجام شود یا در وبسایت‌ها خوانده و در پادکست‌ها شنیده بودم که خوب است انجام شود. اوایل فکر می‌کردم که من هم مثل یکی از اعضای تیم جدید، تسک‌هایی برای خود تعریف کرده و انجام می‌دهم. از این که هم‌تیمی‌هایی پیدا کرده بودم که باعث افزایش سرعت رشد و یادگیری من می‌شدند، خوشحال بودم. اما واقعیت طور دیگری بود. تا تصمیم می‌گرفتم که بعد انجام فلان کار، شروع به انجام کارهای فنی می‌کنم و خود را به بقیه تیم می‌رسانم، به لیست کارهای غیر فنی که باید انجام می‌شد و در آن زمان نمی شد آن‌ها را به کس دیگری واگذار کرد، اضافه می‌شد. ساعت‌های کاری‌ام را نسبت به قبل افزایش دادم، اما مشکل حل نشد. احساس می‌کردم که نادانسته‌هایم بسیار زیاد است. داشتم کم کم مسئولیت‌ها را در ذهنم دسته‌بندی و نامگذاری می‌کردم. از جایی به بعد سردرگمی افزایش پیدا کرد.

من نمی‌خواستم مدیر باشم. منظورم شغل رسمی مدیریت تیم نیست بلکه مسیر شغلی را می‌گویم. شاید قبلا می‌خواستم یک فرد متخصص قوی و شناخته شده در حوزه خودم باشم. اما حالا وقت نداشتم حتی یک الگوریتم جدید را با جزئیات مطالعه کنم چه برسد بخواهم با حوصله و تمرکز با داده‌ها سر و کله بزنم.

یادم هست یکی از دلایلی که تصمیم گرفتم شغل قبلی‌ام را تغییر دهم، این بود که وقتی به قدیمی‌های آن شغل نگاه می‌کردم که سی سال یا بیشتر سابقه کار داشتند، دوست نداشتم که سی سال بعد در جایگاه آن‌ها باشم. دوست نداشتم که سی سال را در راه رسیدن به آن نقطه که از نظر آن‌ها ارزشمند بود از دست بدهم.

در مورد مسیر شغلی مدیریت هم، تا حدودی همان احساس را داشتم. از نظر من مدیران بخش‌ها مشغول یک سری کارهای روتین و خسته‌کننده بودند و حس پویایی و انرژی را به من منتقل نمی‌کردند. نگران بودم. نگران این که درگیر کارهای روتین و خسته‌کننده شوم. این که مغزم بعد مدتی توانایی پرداختن عمیق به مسائل داده‌ای را از دست بدهد. اما اگر من هم مثل بقیه اعضای تیم به حل مسئله می‌پرداختم، چه کسی وظایف من را انجام می‌داد؟ واقعیت این بود که گویا کسی رویای من را در سر نداشت و حاضر نبود برایش بجنگد.

دیروز جارو زدن خانه این فرصت را برایم فراهم کرد تا فصل‌هایی از نسخه صوتی کتاب “مدیران بزرگ به دنیا نمی‌آیند، ساخته می شوند” را گوش دهم. وقتی نویسنده داشت از خاطرت و تجربیات مدیریت خودش می‌گفت، گویی که دارد از درون من سخن می‌گوید. چقدر احساس سبکی به من دست داد وقتی فهمیدم در این احساسات درونی تنها نیستم. نویسنده کتاب برای من نقش منتور نداشته‌ام را ایفا کرد. فهمیدم که از چهار نوع مدیریت، من درگیر یکی از سخت‌ترین هایش یعنی پیشگامان شده‌ام. و نویسنده گفت که ممکن است زیاد از شما حمایت نشود. زندگی فرد پیشگام پر از ماجراجویی و تنهاییست. پیشگام چون اولین نفر تیم است، باید اصول را خودش ایجاد کند. برای آموزش به تیم جدید، نمی‌تواند از کسی کمک بگیرد. یک پیشگام مدام خودش را در موقعیت‌های جدید و نا آشنا تنها خواهد دید.

همه این‌ها را نوشتم تا بگویم این کتاب را شدیدا به تمام کسانی که به نوعی به‌طور رسمی یا غیر رسمی وظایف مدیریتی بر عهده‌شان گذاشته شده، توصیه می‌کنم.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *