(ناهیدنامه 0015 – ۱۷ فروردین ۱۴۰۰)
چند وقت پیش که داشتم راجع به تواناییهایم فکر میکردم، به یاد تجربه 6 ماهه مسئولیت خوابگاه افتادم. همان خط از رزومه که در هیچ مصاحبه شغلی به آن توجه و اعتنا نشد و وقتی خوب فکر میکنم، یکی از درخشانترین و موفقترین تجربههای شغلی من بوده است.
شهریور سال 1383 بود. سال سوم دانشگاه را تمام کرده بودم. به امور خوابگاهها رفته بودم که راجع به چیزی نظر بدهم. حین صحبت مسئول امور خوابگاهها به طور ناگهانی گفت که قرار است خوابگاه متاهلین به خوابگاه دختران تبدیل شود و پرسید که آیا قبول می کنم که مسئول خوابگاه جدید باشم؟ تا قبل آن حتی در کادر خوابگاه هم نبودم. اما قبول کردم. خوابگاه درگیر بنایی بود. قرار بود که ورودیهای جدید کارشناسی ارشد و نیز تعدادی ورودی جدید کارشناسی در خوابگاه سمیه ساکن شوند. با چند نفر از دوستانم به خوابگاه جدید نقل مکان کردیم. ماه اول شدیدا درگیر کارهای اسکان و تاسیسات بودیم. تیم تقریبا 10 نفره تشکیل دادم شامل معاون، مسئول اسکان، مسئولین بهداشت، مسئول فرهنگی، مسئول کتابخانه و نوارخانه، مسئول ورزش و مسئول حضور و غیاب. علاوه بر اینها باید بر کارمند تاسیسات دانشگاه و نگهبانان نظارت میکردم. آن ترم با همفکری تیم، خیلی اتفاقات افتاد. برای اولین بار مسئول امور خوابگاهها را مجاب کردیم که به دلیل فاصله خوابگاه از بازار میوه، هفتهای دو بار یک وانت، میوه به دم در خوابگاه بیاورد. حتی سبزی خوردن پاک شده بستهبندی هم میآوردند و میتوانستیم از نگهبان بخریم. نگهبانها عادت داشتند که 9 شب درب خوابگاه دخترانه را ببندند و بعد آن کسی را راحت راه نمیدادند. این رسم را برانداختم. سرسختانه به سفارش معاونت دانشجویی دانشگاه برای اسکان یک نفر و درخواست تیم اسکان امور خوابگاهها برای اسکان نفرات بیشتر پاسخ منفی دادم. گفتم که به ما مربوط نیست که دانشگاه بیشتر از ظرفیتش دانشجو پذیرش کرده و من نمی توانم با افزایش ظرفیت سوئیتها، کیفیت زندگی در خوابگاه را پایین بیاورم. مسئول فرهنگی خوابگاه و من، با مراجعه به امور خوابگاهها و بحث منطقی و طلبکارانه، هر یک جداگانه بودجه خیلی خوبی برای خرید کتابهای عالی برای کتابخانه تازه تاسیس خوابگاه گرفتیم.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، نمیدانم که چطور شد آن مسئولیت به من پیشنهاد شد و چطور شد که پذیرفتم. هرچند که بر خلاف عادت مرسوم در دانشگاه امیرکبیر که معمولا افراد تا چند سال مسئول خوابگاه باقی می ماندند، من بعد 6 ماه که همه چیز کاملا روتین و رو به راه شده بود و دیگر چالشی نداشت، مسئولیت را به معاونم واگذار کردم، فکر میکنم که عملکرد نسبتا خوبی داشتم. دانشگاه امیرکبیر در آن روزها خیلی زیاد به دانشجوها استقلال و اختیار عمل میداد و نتیجه آن اعتماد و استقلال، تعداد زیاد کانونهای دانشجویی بسیار فعال و فارغالتحصیلانی بود که هر جا میرفتند، ممکن بود زبانشان برایشان مشکل ساز شود.

