(ناهیدنامه 0153 – ۲۱ مهر ۱۴۰۳)
[سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۴_۱۴۰۳۰۷۲۱]
در قسمت قبل در [سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۳_۱۴۰۳۰۷۱۷] از شرایط کلی بعد انحلال تیم و عبور از اوج حوادث جنبش مهسا در زمستان ۱۴۰۱ گفتم. در این جا به فضای درونی و احساساتم در آن ایام میپردازم.
- موتور محرک و قطبنمای من در تمام سالهای قبل اثرگذاری بود. یکی از دلایل مهم خروجم از سیستم دولتی وزارت علوم، این بود که میدیدم آنقدر همه درگیر تیک زدن خواستههای وزارت علوم و افزایش آمار مقالات خود هستند که کسی دغدغهی اثرگذاری و حل مشکلات کشور را ندارد.
- بعد از ترک دانشگاه هم روی هر محصول یا ایدهای که کار کردم، اولین سوال درونیام سطح و دامنهی اثرگذاری بود. برای همین بیشتر به سراغ مشتریان دولتی و خصولتی بزرگ رفته بودم چون میدانستم زیرساخت در اختیار آنهاست. من عاشق خدمت به انسانها و زمین بودم اما میدیدم که سیستم آن سازمانها به گونهای طراحی شده بود که این هدف به حاشیه رانده میشد.
- من در اواسط کار دایوتک فهمیده بودم که محصول تیم ما هرچند ممکن بود در کشورهای دیگر پرطرفدار باشد، اما با سطح بلوغ تکنولوژی در جامعه هدف ما در ایران، اولویت محسوب نمیشد. متوجه شده بودم که مشکل اصلی سازمانها، سیستم و مدیریت آنهاست و آنچه که گم شده، اخلاق و پایبندی به اصول انسانیت است.
من در عمق درون میدانستم که مشکل بسیار بنیادیتر از توسعه یک محصول جدید است و این حس را داشتم که برای ساختمانی که در حال ریزش است، داریم تابلوی نقاشی طراحی میکنیم و در تلاش برای فروش آن هستیم. - به مرور فهمیده بودم که بقیه برای انتخاب شغل یا مسیر اینقدر عمیق نمیشوند اما من بطور ذاتی تا رسیدن به ریشهها پیش میرفتم و بعدِ فهمیدن واقعیت دیگر نمیتوانستم خود را قانع کنم که همچنان روی تابلو کار کنم.
- در اواسط دایوتک به این آگاهی رسیده بودم، اما علایق و توانمندیهای نفرات تیم طوری بود که ناچار بودم به جای تغییر مسیر اساسی، نهایتا تابلو را به صندلی تغییر دهم و به جای تمرکز بر ساختمانهای در حال ریزش داخل ایران به سراغ ساختمانهای سالم و استوار کشورهای جهان اول بروم.
در حالی که من عمیقا دوست داشتم کاری برای همین ساختمانهای در حال ریزش کنم و این انتخاب من را در تعارض با ستارهی قطبیام قرار داده بود. ندای درونی مرتب میگفت این مسیر تو نیست اما من برای حفظ تیم تلاش میکردم آن را نادیده بگیرم و این فشار زیادی به من وارد میکرد. برای من احساس معنا از کاری که میکنم بسیار بسیار مهم بود و ماندن روی مسیری که معنایش را برایم از دست داده بود، سخت بود. - بعد از انحلال تیم، هرچند بسیار ناراحت بودم و به توانمندیهای خودم به عنوان یک فرد مستقل باور نداشتم، اما آزاد شده بودم تا در مسیر ستارهی قطبی خودم حرکت کنم. میتوانستم با خودم شفاف شوم که چه کسی هستم و از زندگی چه میخواهم و میخواهم چه اثری از خود به جا بگذارم؟ حالا دیگر بسیار آزموده بودم و انواع فضاها را دیده بودم و اینطور نبود که در عالم خیال و نه واقعیت سیر کنم.
📍پینوشت ۱: قسمت قبل [سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۳_۱۴۰۳۰۷۱۷]
📍پینوشت ۲: عکس مربوط به سال ۱۳۹۰ در کشور هلند.

