(ناهیدنامه 0113 – ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳)
گفت تا کی میخواهی رو به سوی دیگران باشی؟
گفتم من در دیگران به دنبال خودم بودم. ولی حالا بعد از این همه دیگران دیدن، انگار به آنجا رسیدم که میدانم جواب در درون خودم است. رو به سوی خود بودن را بلد نیستم.
گفتم من میترسم. از ثانیههای عمر که میگذرند و من که ماموریتم را فراموش کردم. میترسم که ماموریتم را به خاطر نیاورم. از جستجو و نظارهگر بودن خستهام. اگر بدانم ماموریتم نظاره کردن است، آن را بلدم. من بلدم که با هستی دوست باشم و زمختیهای روی زمین را با زیباییهایش تاب بیاورم. اما صدایی آن درون میگوید قرار نبود کار من تنها نظاره کردن باشد.
حالا نه میتوانم نظارهگر باشم و نه میتوانم سوار قایق دیگران شوم.
میگوید آرام باش. از این ترس و اضطراب بیرون بیا و مدتی آرام بگیر. آنوقت آن خالق درونت فعال میشود و راه را نشانت میدهد.

