(ناهیدنامه 0256 – ۱۱ مهر ۱۴۰۵)
✨ پرده اول
میگوید: «نمیدانم خدایی هست یا نه؛ در ندانستگیِ مطلقام. کاش خدایی باشد… خیلی تنها هستم. انسان در برابر عظمت و بیکرانگی هستی، بسیار تنهاست.»
میگویم: «من هم چیزی نمیدانم. ما که بلدیم در لحظه باشیم و آن را عمیقا نفس بکشیم، لذتهایمان از سادهترین و بدیهیترین پدیدههاست. برای معنویت، نه به تجربههای عرفانی عجیب نیاز داریم و نه حتی به وجود خدایی متشخص. چه اهمیتی دارد کدام روایت درست باشد، وقتی بلد باشیم زندگی را زندگی کنیم؟»
مسیر «شدن»، در هر صورت، مسیر تنهایی است. هرچه در این جاده پیش میروی، خلوتتر میشود و از شمار همسفران کاسته میشود. من و تو هم که توان ایستادن در یک ایستگاه را نداریم؛ کشش درونیمان ما را به سمت ایستگاه بعدی میراند. چارهای جز رفتن نیست.
باوری با باور جدید جایگزین میشود، همسفران قبلی دیگر راضیات نمیکنند و باید در فضایی خلوتتر، به دنبال همسفران تازه بگردی. تنها و تنهاتر میشوی، اما کمکم ظرفیت درونیات برای ماندن با این تنهایی بیشتر میشود.
اگر خدا را برای رفع تنهاییات میخواهی، میتوانی چنین خدایی را برای خودت خلق کنی و با او عشقبازی کنی؛ همان کاری که بعضی عارفان میکردند. برای متشرعان، خدا حکم پدر سختگیر یا والدی را دارد که با او معامله میکنند، اما خدای عارفان انگار بیشتر برای دوستی و رفع تنهایی ساخته شده است.
تو هم میتوانی خدای خودت را بر اساس نیازهایت بسازی. به هر حال، ما در دنیای روایتهایمان زندگی میکنیم و حق داریم در عین ندانستگی، آگاهانه قصهای برای خود بسازیم.
ببین چه روایتی میتوانی بسازی که هم با «دادههای فعلیات» سازگار باشد و هم حالت با آن خوب باشد. مادامی که نخواهی قصهات را به دیگران قالب کنی، میتوانی با آن کیف کنی.
درست است که در این رودخانهی خروشان، سنگ محکمی برای پا گذاشتن وجود ندارد، اما باید بتوانی روی هر سنگی که هستی، جسورانه روایتی بسازی و مسئولیتش را به دوش بکشی.
بدون روایت، قدم برداشتن سخت یا ناممکن میشود و زیر سنگینی روایتهای دیگران له میشوی. مسئله این است که روایت زندگیات را خودت آگاهانه بسازی یا ناآگاهانه درون روایتهای بهارثرسیدهی دیگران زندگی کنی.
جسارت داشته باش و راه خودت را بساز. قرار نیست روایتی که ساختهای بینقص یا «درست» باشد؛ چرا که اساسا هیچکس نمیتواند چنین ادعایی کند.
✨پرده دوم
میگویم در این دو سال، هیچچیز به اندازهی خواندن تاریخ و اسطوره، مغزم را جراحی نکرده است.
حالا وقتی با باور، نظریه یا قصهای مواجه میشوم، در کنارش میپرسم: «این باور در چه بستر تاریخی-جغرافیایی شکل گرفت؟ شرایط اجتماعی آن دوران چه بود؟ چه پارادایمی غالب بود؟ در پاسخ به چه پارادایم دیگری شکل گرفت؟ آن فرد در چه مرحلهای از سفر درونیاش بود که این باور برایش کار میکرد؟»
وقتی این سوالها را میپرسم، انگار همزمان دارم همه را دربارهی خودم هم بررسی میکنم.
این مقایسه کمکم میکند بفهمم آیا آن باور و قصه به کارم میآید یا نه؛ و اگر میآید، کدام بخشهایش قابل وام گرفتن است. مهمتر اینکه یادم میماند این وامگیری همیشگی نیست. چیزی که امروز به من کمک میکند، ممکن است فردا دیگر کارآمد نباشد.
شاید یکی از آزادیهای بزرگ این باشد که بتوانی از یک روایت چیزی را بگیری، مدتی با آن زندگی کنی و بعد، وقتی دیگر تو را به حرکت نمیاندازد، رهایش کنی؛ بیآنکه لازم باشد گذشتهات را انکار کنی.
✨پرده سوم
اوایل، رابطهام با ابهام، ندانستگی و ناپایداری خوب نبود؛ میترساندم. میخواستم همانطور که از کودکی آموزش دیده بودم، به باورهای تزریقشده بچسبم و زیر سوالشان نبرم، مبادا خاطرم آشفته شود.
اما حالا با آن کیف میکنم!
فرایند جایگزینی باوری با باور دیگر، چه در طول تاریخ و چه در خودم، برایم جذاب است. اینکه ببینم آدمها در هر دوره چگونه برای فهم جهان قصه ساختهاند، قصههای قبلی را کنار زدهاند و قصههای تازهای ساختهاند؛ و بعد ببینم همین اتفاق چگونه در زندگی خود من تکرار میشود.
فراتر از آن، «مسئولیت خلق روایت شخصی» من را به ذوق میآورد.
در این مقطع از زندگی، دلم میخواهد این «شدن» و آفرینش همیشگی را به یاد آدمها بیاورم. شاید قرار نیست یکبار برای همیشه بفهمیم که هستیم و جهان چیست و بعد فقط بر اساس همان فهم زندگی کنیم.
شاید زندگی بیشتر شبیه ساختن قصهای باشد که مدتی بتوانیم در آن زندگی کنیم؛ و آماده باشیم تا روزی که دیگر ما را با خود نمیبرد، با قصهای تازه جایگزینش کنیم.
شاید یکی از لذتهای «شدن» همین باشد: اینکه قرار نیست هیچ ایستگاهی، آخرین ایستگاه و هیچ روایتی، آخرین روایت باشد.
و چه خوب اگر بتوانیم به جای ترسیدن از این ناپایداری، از آفریننده بودن در میان آن لذت ببریم.
📍پینوشت ۱: عکس از اثر آقا آرش در یوش؛ آخر شهریور 1405.
