(مدرسه شدن0002 – تاملات 1 – 14 مهر 1405)
تاملاتی در مدرسه شدن
وقتی از «شدن» حرف میزنم، منظورم صرفا تغییر در شیوهی زندگی یا رفتار نیست. شدن برای من فرایندی عمیقتر و درونیتر است؛ دگرگونی تدریجی انسان در نسبت با خودش، دیگری و جهان. آنچه در شیوهی زیستن تغییر میکند، شاید تنها نمود بیرونی این دگرگونی باشد.
اما اگر انسان در عمق وجودش پیوسته در حال دگرگونشدن است، این «خود» که در حال شدن است، چیست؟ آیا چیزی به نام «منِ واقعی» وجود دارد که باید آن را پیدا کنیم؟
✨منِ ذهنی؛ دشمن یا دستاورد؟
در دو سال گذشته بسیار دربارهی «منِ ذهنی» خواندم و شنیدم. بعضی جاها آن را «ایگو» مینامیدند و گاهی چنان با آن برخورد میشد که انگار چیزی مزاحم و حتی گناهآلود است؛ چیزی که باید از شرش خلاص شد تا به «خودِ حقیقی» دست پیدا کنیم.
انگار یک «منِ واقعی» جایی در پشت صحنه وجود دارد که زیر تاختوتاز منِ ذهنی پنهان شده و وظیفهی ما این است که زنگارها را کنار بزنیم و به آن برسیم. بعضی آن را صدای درون یا صدای قلب مینامیدند و برخی نام روح بر آن میگذاشتند.
من هم مدتی چنین فکر میکردم.
در این دو سال که مسیر زندگیام را تغییر دادم، تصورم این بود که آن صدای درونی را شنیدهام و مطابق ندای آن حرکت کردهام. فکر میکردم آنچه اصیل است، همان صدای قلب است و هویتهایی که ساختهایم، چیزهایی ناپایدار و کمارزشاند.
اما امروز بیشتر به این فکر میکنم که شاید ماجرا اینقدر دوگانه نیست. شاید اصلا «منِ ذهنی» و «منِ واقعی» دو چیز جدا از هم نباشند.
از اینجا به بعد، برای توضیح این «منِ ذهنی»، از اصطلاح «خودانگاره» استفاده میکنم؛ اصطلاحی که در کتاب روانشناسی خودانگاره شروین وکیلی با آن آشنا شدم.
✨خودانگاره چگونه ساخته میشود؟
اما خودانگاره اصلا چرا و چگونه شکل گرفته است؟
نوزاد پس از ورود به جهان، ناگهان از محیط یکپارچه و امن رحم جدا میشود و با انبوهی از دریافتهای حسی و تنشهایی روبهرو میشود که هنوز معنای مشخصی برای او ندارند. بهتدریج ناگزیر است پدیدههای جهان را از یکدیگر تفکیک کند؛ اشیا، والدین و دیگران را بشناسد و در کنار شناخت جهان و دیگری، خودش را نیز بشناسد.
شناخت «من»، «دیگری» و «جهان» در تعامل با یکدیگر شکل میگیرند. در مرحلهای که به «آیینگی» معروف است، کودک که تا آن زمان بیشتر از درون و به شکل بیواسطه با خودش مواجه بود، حالا بعد از تشخیص و تفکیک دیگریهایی شبیه خودش در جهان، به این توانایی میرسد که از بیرون به خودش نگاه کند. گویی میتواند برای لحظهای بیرون از خودش بایستد و خودش را همچون یک دیگری ببیند.
اینجاست که خودانگاره شکل میگیرد؛ تصویری نسبتا یکپارچه از اینکه «من کیستم».
اگر دیگریهایی نبودند که کودک آنها را از بافت درهمتنیدهی جهان جدا کند، شاید اساسا چنین مرحلهای از خودشناسی و خودانگاره شکل نمیگرفت. بنابراین خودانگاره، برخلاف تصویری که گاهی از آن ارائه میشود، دشمن ما نیست. اتفاقا دستاورد مهمی از فرایند شدن انسان است؛ چیزی که امکان زیستن، شناختن و عمل کردن در جهان را برای ما فراهم میکند.
✨وقتی تصویری که از خود داریم، دیگر با خودمان جور نیست
اما در گذر زمان چه اتفاقی میافتد؟
خودانگارهای که در تعامل با دیگریها و جهان ساختهایم، الزاما با آنچه واقعا هستیم و با تجربهی زیستهی ما یکسان نمیماند. تکههایی در آن جمع میشوند که گاهی با یکدیگر سازگار نیستند.
کودکی ممکن است استعداد هنری داشته باشد، اما خانواده یا جامعه مرتب او را به سمت دیگری سوق دهد. ممکن است یاد بگیرد که ارزشمند بودنش به موفقیت، تایید، یا رعایت انتظارات دیگران وابسته است. به این ترتیب، تصویری از خودش میسازد که الزاما با تواناییها، تمایلات و ویژگیهای اولیهاش همخوان نیست.
فرهنگ، خانواده، مدرسه، دوستان و زیستجهانی که در آن رشد کردهایم، همگی در ساختن این تصویر نقش دارند.
بسیاری از ما سالها با خودانگارهای زندگی میکنیم که بخش بزرگی از آن را بدون آگاهی و انتخاب خودمان به ارث بردهایم. ممکن است این خودانگاره در بخشهایی با یکدیگر تعارض داشته باشد و همین ناهماهنگی، ما را از دستیابی به غایتهایی که برایمان مهماند دور کند؛ از بقا و لذت گرفته تا قدرت و معنا.
اما شاید مشکل از اصلِ خودانگاره نباشد.
مشکل این باشد که ما در ساختن آن حضور نداشتهایم.
اگر من در خانوادهای دیگر، فرهنگی دیگر یا زیستجهانی دیگر به دنیا میآمدم، احتمالا بخشهایی از خودانگارهام نیز متفاوت بود. پس آنچه امروز «من» مینامم، تا حد زیادی حاصل یک فرایند تاریخی و رابطهای است؛ چیزی که در تعامل میان من و جهان شکل گرفته است.
اینجاست که اهمیت ذهنآگاهی و حضور برای من روشنتر میشود. ذهنآگاهی شاید قرار نیست خودانگاره را حذف کند؛ قرار است به من امکان دهد لحظهای بایستم و نحوهی ساختهشدن آن را ببینم؛ ببینم چه باورهایی دارم، این باورها از کجا آمدهاند، چه الگوهایی در رفتارم تکرار میشوند و کدام بخشهای تصویری که از خودم دارم، واقعا انتخاب امروز من هستند و کدامها میراث گذشتهاند.
و حالا انسان بزرگسال، با آگاهی و اختیار بیشتری که به دست آورده، میتواند دست به بازآفرینی بزند.
نه برای اینکه خودانگاره را برای همیشه کنار بگذارد؛ چرا که به نظر نمیرسد زیستن بدون هیچ خودانگارهای اساسا ممکن باشد. بلکه برای اینکه این بار، خودش در ساختن آن سهم داشته باشد.
✨شاید قرار نیست خود واقعیمان را پیدا کنیم
اینجا پرسش دیگری برای من شکل گرفته است:
آیا اصلا چیزی به نام «منِ واقعی» وجود دارد که از پیش جایی آماده و کامل منتظر ما باشد تا خودانگاره را کنار بزنیم و به آن دسترسی پیدا کنیم؟
شاید نه.
شاید آنچه ما «منِ واقعی» مینامیم، بیشتر شبیه نقطهای از یک فرایند باشد تا یک موجودیت ثابت و ازپیشتعریفشده.
شاید قرار نیست پرده را کنار بزنیم و بالاخره «خودِ واقعی» را پیدا کنیم. شاید قرار است در فضای گشودهای که پس از خودآگاهی ایجاد میشود، خودمان را دوباره و دوباره بازآفرینی کنیم.
البته این بازآفرینی به معنای ساختن هر چیزی که دلمان خواست هم نیست.
هرکدام از ما با بدنی خاص، ویژگیهای زیستی، استعدادها، تجربهها، روابط، فرهنگ و تاریخچهای مشخص وارد این جهان شدهایم. شاید در بازطراحی خود، اگر بتوانیم میان این لایهها ارتباط و انسجام بیشتری ایجاد کنیم، احساس بیشتری از زندهبودن و اصالت را تجربه کنیم.
کودکی که استعداد موسیقی دارد و تمام عمرش را صرف برآورده کردن انتظار دیگری کرده، شاید وقتی دوباره به این بخش از وجودش مجال ظهور میدهد، احساس کند به «خود واقعیاش» نزدیک شده است. اما شاید آنچه تجربه میکند، نه کشف یک خودِ پنهان، بلکه یکپارچگی بیشتر میان لایههای مختلف وجودش باشد.
شاید «منِ واقعی» نامی باشد که ما به تجربهی همین یکپارچگی میدهیم؛
یکپارچگی میان لایههای زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگیمان.
و اگر چنین باشد، شاید یکی از نخستین گامهای شدن، گذر از «منِ تکهپاره» به سوی «منِ منسجم» باشد.
نه یک منِ ثابت و نهایی؛ بلکه منی که مرتب خودش را میبیند، دربارهی خودش پرسش میکند، انتخاب میکند و دوباره میسازد.
شاید انسان ذهنآگاه کسی نیست که بالاخره به یک «خودِ واقعی» رسیده است؛ کسی است که میداند آنچه امروز از خودش ساخته، پایان کار نیست.
او مرتب به خود نگاه میکند و میپرسد:
آیا این منی که اکنون هستم، هنوز با آنچه میخواهم بشوم همخوان است؟
و شاید مدرسهی شدن، از همینجا آغاز میشود.
