شاهدان بی‌کرانگی

(ناهیدنامه 0248 – ۱۱ مرداد ۱۴۰۵)

✨پرده اول

می‌گوید هستی همان بستری است که همه چیز در دل آن پدیدار می‌شود، رشد می‌کند و سرانجام از میان می‌رود. اما سیستم‌های پیچیده در این هستی ویژگی دیگری دارند؛ آن‌ها با انتخاب کردن، با پیمودن یکی از راه‌های ممکن، هر بار اندکی پیچیده‌تر می‌شوند.

می‌گویم از نگاه من، آن هستی همان خداست؛ وجودی فراتر از همه‌ی دوگانگی‌ها و ارزش‌گذاری‌ها؛ بودنی بی‌شکل که همه‌ی شدن‌ها در دل آن رخ می‌دهد. و ما، سیستم‌های پیچیده‌ای هستیم که در دل این بودن، راه خود را می‌سازیم.

می‌گوید دقت کرده‌ای هرچه در مسیر شدن پیش‌تر می‌رویم، جهانِ امکان‌های ما بزرگ‌تر می‌شود؟ هر تجربه‌ی تازه، راه‌های تازه‌ای را پیش رویمان می‌گشاید.

می‌گویم انگار خدایی که ما می‌شناسیم نیز همراه با رشد ما بزرگ‌تر می‌شود. شاید خدا همان افقِ امکان‌هایی باشد که هنوز پیش روی ماست. هرچه بیشتر می‌شویم، تصویر ما از خدا نیز گسترده‌تر می‌شود و راه‌های تازه‌ای برای شدن پیش چشممان گشوده می‌شود.

نمی‌دانم آن هستیِ بیرونی در واقع چگونه است. فقط می‌توانم تصور کنم بودنی بی‌کران است که تپش دارد و ما حاصل تپش‌های آن هستیم. و در مسیر شدن، ذره‌ای از عظمت آن بی‌کرانگی را درمی‌یابیم.

انگار خدا می‌خواسته دیده شود. اگر چنین باشد، پس باید عاشق شدنِ ما باشد.

از سوی دیگر، به‌روشنی می‌بینم که این مسیر پایانی ندارد. هرچه بیشتر پیش می‌روی، افق‌های تازه‌تری در برابر چشمت گشوده می‌شود. هیچ‌گاه به انتهای راه، یا به خدا، نمی‌رسی؛ زیرا خدایی که می‌شناسی، هم‌زمان با شدن تو گسترده‌تر می‌شود.

شاید این همان بی‌قراری و حیرتی باشد که عارفان از آن سخن می‌گفتند؛ حیرتی که پایانی ندارد.

اما ما که کوچکیم، خدا، هستی و جهانِ امکان‌ها را نیز به اندازه‌ی خود کوچک می‌بینیم. اگر چنین باشد که خدا می‌خواست شاهدی برای بی‌کرانگی خویش داشته باشد،
آیا این دردناک نیست که شاهدانت هرگز نتوانند تو را آن‌گونه که هستی ببینند؟

می‌گوید این همان تنهاییِ انسانِ در مسیر شدن است. انسانی که جهانِ درونش بسیار گسترده شده، اما دیگران هنوز او را از افق جهانِ خود می‌بینند. تا زمانی که خود این مسیر را نپیمایند، نمی‌توانند تمام او را ببینند.

هرچه بیشتر می‌شوی، شاهدان کمتری خواهی داشت.

حرف مولانا را به یاد بیاور؛ آنجا که از ملالِ جمع می‌گوید و از همراهیِ ناگزیر برای دل نشکستن. به گمانت چرا این‌چنین شیفته‌ی شمس شد؟ شاید چون شمس تنها کسی بود که می‌توانست او را تمام‌قد ببیند.

و آن عالِم را به یاد بیاور که با وجود پرورش شاگردان بسیار، می‌گفت کتاب‌هایی دارد که نمی‌تواند به کسی عرضه کند و ناچار آن‌ها را پنهان نگه داشته است.

می‌پرسم اگر بهای شدن، چنین تنهایی عمیقی است، چه چیزی انسان را همچنان در این مسیر نگه می‌دارد؟

می‌گوید: «خودِ شدن.»
و بعد از مکثی کوتاه اضافه می‌کند: «لذتی در این مسیر هست که هیچ لذت دیگری همتای آن نیست.»

✨پرده دوم

می‌گویم اما هنوز دلم برای یک شاهدِ کامل تنگ می‌شود. مگر انسان می‌تواند بی‌آنکه کسی او را تمام‌قد ببیند، دوام بیاورد؟

می‌گوید شاید «شاهدان کمتر» به معنای «بی‌شاهد شدن» نباشد.
درست است که هیچ‌کس نمی‌تواند تمام هستی را ببیند؛ اما هرکس بخشی از آن را می‌بیند و از همان بخش، شاهد آن می‌شود. شاید خداوند نیز به جای یک شاهدِ کامل، شاهدان بی‌شماری آفریده است؛ هر یک آینه‌ای برای گوشه‌ای از بی‌کرانگی او.

انسان نیز چنین است.

هرچه بیشتر می‌شوی، کسانی که بتوانند بخش‌های بیشتری از وجودت را ببینند، کمتر و کمتر می‌شوند. اما این به معنای بی‌شاهد ماندن نیست.

شاید هر بُعد از وجود انسان، شاهدی جداگانه داشته باشد.
یکی ژرفای اندیشه‌ات را می‌بیند، دیگری وسعت مهرت را، آن یکی جسارتت را، و دیگری رنج‌های پنهانت را.
هیچ‌کس تمام تو را نمی‌بیند؛ اما هرکس به تماشای بخشی از تو می‌نشیند.

شاید کامل دیده شدن، رویایی دست‌نیافتنی باشد؛ اما تکه‌تکه دیده شدن، همان شیوه‌ای است که هستی برگزیده است.

می‌پرسم پس تنهایی از بین نمی‌رود؟

لبخند می‌زند.
و می‌گوید: «نه… اما قابل‌زیستن می‌شود.
وقتی بفهمی قرار نیست کسی تمام تو را ببیند، از اینکه هرکس بخشی از تو را می‌بیند، سپاسگزار می‌شوی.
شاید همین، سهم انسان از عشق باشد.»

📍پی‌نوشت ۱: در حال خواندن کتاب «نظریه سیستم‌های پیچیده» شروین وکیلی و ذوق بسیار از پیوند دادن مفاهیم با دانسته‌های قبلی‌ام.

📍پی‌نوشت ۲: تصویر مربوط به زمستان ۱۴۰۱.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *