(ناهیدنامه0247 – ۵ مرداد ۱۴۰۵)
✨پرده اول
از قصدم برای شرکت مجدد در دوره میپرسد. میگویم قصدم حضور است؛ هرچند دغدغهی خاص این روزهایم، هدایت درست انرژی جستجوگر درونیام است.
میگوید: «آنچه در جستجویش هستی، در درون خودت است.»
لبخندی میزنم و نمیگویم که منظورم را بهخوبی متوجه نشده است. برایم عادی شده که این وجه درونم به رسمیت شناخته نشود و علیرغم تمامی ترکشها، آن را به تنهایی و در سکوت پرورش دهم.
✨پرده دوم
پیامی برایش میفرستم و توضیح میدهم که در یک سال گذشته، چندین کتابش را خواندهام و فعالیتها و نوع بودنش را رصد کردهام. میگویم آنچه بیش از محتوای کتابها برای من الهامبخش بوده، چگونگی سازماندهی او به یک ذهن جستجوگر و همچنین طراحی زندگی برای یک شخصیت چندپتانسیلی بوده است؛ و از این میگویم که چگونه تلاش کردهام نظمی مشابه را برای خودم پیاده کنم.
میگویم که من هم یک جستجوگرم؛ با ذهنی که دوست دارد به همهجا سرک بکشد و میان مفاهیم پل بزند. و حالا در مرحلهای هستم که تعدادی از پرسشهای اساسی و کلیدواژههایی که میخواهم جستجویم را دستکم در چند سال آینده، حول آنها شکل بدهم، برایم شفاف شدهاند.
میگویم که نیاز دارم از تجربیات او استفاده کنم: اینکه چطور پژوهشهایش را حول پرسشهای مرکزی سر و سامان میدهد، چطور نقشهی مسیر را میچیند، چگونه همسفر فکری پیدا میکند، چطور ردِ مسیر ایجاد میکند، چگونه پرسشهایی را که هر روز بر تعدادشان افزوده میشود مدیریت میکند، و چطور در خود ظرفیت ایجاد میکند برای شوقهایی که از دل کشف سر برمیآورند…
از نگرانیام میگویم؛ از گم شدن در فضای بزرگ علایق و امکانها و پرسشها. از گم شدنِ ذهنی که میتواند دهها موضوع را همزمان دنبال کند و بیآنکه به مسیر خاصی تعلق داشته باشد، همه را در خود نگه دارد.
عذر میخواهد و میگوید که چند وقتی است غارنشین شده و نیاز به خلوت دارد.
✨پرده سوم
برای او از تنهایی جستجوگر درونیام میگویم؛ از پیامهای بینتیجهای که در این یک سال برای کاندیداهای احتمالیِ هدایتم فرستادهام.
میگوید: «پس به دنبال همنفسِ فکری هستی. کسی که با او از سؤالها و یافتههایت بگویی؛ آنها را بفهمد، دنبال کند و با تو زنده شود؛ و با پرسشهایش ذهنت را تیزتر کند.»
میگوید: «شاید باید در فضاهای متفاوتی به دنبال چنین کسی باشی. چنین افرادی معمولا در مرکز یک مکتب نیستند؛ در مرزهای مکتبها پرسه میزنند.»
میگوید: «شاید هم هرگز چنین کسی را پیدا نکنی. گاهی تو باید خودت همان استادی باشی که دنبالش میگردی. به کسانی فکر کن که برای اولین بار نقشهای را ترسیم کردهاند و کسی نبوده است که آنها را هدایت کند.»
✨پرده چهارم
میگویم: «اما چقدر دلم میخواست میشد برای مدتی هرچند کوتاه، به کسی تکیه کنم.»
از اینکه خودم خانه و پناه عاطفی خودم باشم، خودم همسفر فکری خودم باشم، خودم شاهد خودم باشم، گاهی کم میآورم.
میگوید: «آیا هشدار دو سال پیشم را به خاطر داری؟ همانجا که از مصائب آزادی و بار مسئولیتی که بر دوشت میگذارد برایت گفتم؟
وقتی نمیخواهی به هیچ مکتب و گروهی متعهد شوی، هزینههایی هم ایجاد میشود. حالا این ذهنی که میخواهد از هر قید و بندی آزاد باشد، بار مسئولیتی بر دوشت میگذارد که گویی ناچاری بدون هیچ کمکی، به تنهایی آن را به دوش بکشی.
آزادی با خود مسئولیت به همراه دارد.
آیا ظرفیت این حجم از مسئولیت را داری؟»
📍پینوشت ۱: تصویر در مسیر سمنان به گرمسار، آبان ۱۴۰۱.
