(ناهیدنامه 0208 – ۲۷ خرداد ۱۴۰۴)
✨پرده اول
با این که از خانهی ما فاصله داره، شدت موج انفجار زیاده. برای من که در زمان جنگ در کودکی تهران نبودم، تجربهی جدیدی محسوب میشه. هرچند تجربهی شلیک و فرار به خانههای مردم را در حوادث ۸۸ دارم، اما جنگ هوایی را از نزدیک لمس نکرده بودم. پسرم فوقالعاده ترسیده. امروز قرار میگذاریم که در موقع خطر به راهروی جلوی حمام پناه بیاریم.
برایش کمی تاریخ میگویم و این که ذات این جهان ناپایداریه و انسان از زمان غارنشینی با انواع و اقسام تهدیدات مواجه بوده. برایش از جنگهای جهانی و بلایای طبیعی و بیماریهایی مثل طاعون میگویم. مورچهای را مثال میآورم که هر لحظه ممکن است بوسیله موجودی له بشه.
راجع به مرگ صحبت میکنیم. برایش توضیح میدم که هیچ انسانی عمر جاودانی روی زمین نداره و هرکس در نهایت با روشی میمیره. برایش از مرگ مادربزرگهایم بعد از مریضی طولانیمدت میگویم. میگویم که دوست ندارم پایانم آنگونه باشه.
میگویم که این شرایط هم یک نوع ناپایداریه. توضیح میدم که بعضیها انعطاف بیشتری در برابر تغییرات دارند و بعضیها به مرور این مهارت را در خودشون پرورش میدن. برایش از سربازی میگویم که در این شرایط باید از میهن دفاع کنه و حال آن که ما در جای امن در خانه نشستهایم.
خیلی آرامتر میشه.
✨پرده دوم
صدا و سیما را زدهاند و صدای پدافند و انفجار از دور میاد. این بار پسرم کمتر از دیروز میترسه. چای میریزم و با هم میخوریم. ویدئوی مجری شبکه خبر را دیده که چطور کمی بعد انفجار به برنامه بازگشته و مبهوت شجاعت او شده.
به فکر فرو رفته. میگه دلش برای مردم غزه میسوزه. میپرسه اونها چطور بدون خانه و آب و برق و غذا اون همه مدت دوام آوردن؟
✨پرده سوم
این دو روز عجیب از صدای دعوا و جیغ جیغ خانم همسایه پشتی کیف میکنم. توجه پسرم را هم بهش جلب کردم و شده اسباب خنده و شوخی ما. نمیدونم مخاطبان همیشگیاش چه کسانی هستند و چه حسی دارند، اما در این سکوتی که بر محله حکفرما شده، به من حس زندگی میده.
برای پیادهروی به پارک میریم. خیابونها خیلی خلوته و بیشتر مغازهها تعطیلن؛ اما سر کوچه دارن تیرکهای مربوط به برنامه هر سالهی محرم را نصب میکنن. در پارک تک و توک پیرمردهایی برای پیادهروی اومدن. کلاغها از این شاخه به اون شاخه میپرن. زندگی هنوز جریان داره.
✨پرده چهارم
امروز صبح پسرم میاد پیشم و از من تشکر میکنه. میگه ممنون که این چند روز کنارم بودی و حالم را خوب کردی.
این چند روز به اندازه چندین کتاب یا حتی بیشتر برای پسرم درس به همراه داشته. دیگه مثل قبل راجع به رفتن از تهران نمیگه. احتمالا تا عمر داره، به راحتی فریب ادعاهای سیاستمداران را نمیخوره. بیشتر از قبل راجع به انگیزههای پشت پرده انسانها فکر میکنه و میدونه که انسانی زیستن در جهانی که ارزشها جابجا شده، هزینه داره.
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به پیادهروی ما در جاده جنگلی مازیچال؛ اردیبهشت ۱۴۰۱.
#نه_به_جنگ

