صراط مستقیم

(ناهیدنامه 0194 – ۲۶ اسفند ۱۴۰۳)

برنامه‌ی آموزشی سنگینی برای خودم تدارک دیده‌ام. دلم نمی‌آید هیچ یک را کنار بگذارم. مثل ماهی افتاده بر خاک که بعد مدت‌ها تلاش و تقلا به دریا رسیده، هول افتاده‌ام و نگران از دست دادن زمان هستم.
دارم روی انضباط شخصی‌ام کار می‌کنم تا ناچار به حذف نشوم.

حالا اما که بعد ماه‌ها تلاش و آزمون و خطا، در خودکنترلی پیشرفت کرده‌ام و به تصویر مطلوبم نزدیک شده‌ام، آزمایش‌ها در کمین نشسته‌اند.

دوباره درگیر جنگ ایگوها شده‌ام. استاد این کلاس، رویکرد دیگری را زیر سوال می‌برد؛ و استاد دیگرم، به رویکرد آن دیگری اعتقاد چندانی ندارد و آن را کم‌فایده معرفی می‌کند. یک عضو هیات علمی هم در اینستاگرام، مناظره استاد دیگرم را خطاب قرار داده و برچسب کلاهبردار و خیالباف و غیرعلمی به او زده است.

از فشار این جنگ و دعواها به دوستانم پناه می‌برم.

می‌پرسد ناهید از چه چیزی ناراحت هستی؟

می‌گویم از این که آدم‌ها نمی‌توانند با احترام و دوستانه در کنار هم با صلح سپری کنند، خسته هستم. در پس این دعواها، ایگوهای باد کرده‌ی این اساتید معروف را می‌بینم.

از طرف دیگر گاهی نگران می‌شوم. در حال حاضر زمان و امکان ارزیابی این که چه کسی حقیقت را می‌گوید، ندارم.

من پیرو هیچکسی نیستم و هیچ کسی را برای خودم بزرگ نمی‌کنم. حرف‌های همه را می‌شنوم، و حواسم هست که هیچ بعید نیست نادرست باشند؛ من درس‌ها و یادگیری‌های خاص خودم را از این اساتید دارم.

می‌دانم که این جنگ و دعواها قدمتی به قدمت تاریخ آدمی دارد و بودن در فضای علمی  هم از حجم آن نمی‌کاهد. آدم‌های فضاهای علمی هم به باورهای خود می‌چسبند و تحمل باور و اندیشه‌ی متفاوت را ندارند.

با همه‌ی این‌ها، وقتی بحث‌ها بالا می‌گیرد، حالم بد می‌شود. نگران می‌شوم که نکند به راه گمراهی بروم. از طرفی هم اگر بخواهم به این دعواها بها دهم، باید هیچ کاری نکنم.

می‌پرسد اگر گمراه شوی، چه می‌شود؟

می‌گویم دوست ندارم گمراه باشم. دوست دارم در مسیر درست باشم. هرچند که تا اینجای مسیر هم کلی به بیراهه رفته و دوباره برگشته‌ام. انگار از بیراهه رفتن و گم شدن خسته‌ام. با خودم می‌گویم خدایا نصف عمرم رفت. بقیه را کمتر به دیوار بخورم و بیشتر پیش بروم. اما صبر کن. بیشتر پیش رفتن در مسیر بی‌نهایت یعنی چه؟ چه تناقضی!!!

می‌پرسد چرا می‌گویی فرصت محدود است؟ هستیم که هستیم که هستیم تا ابد. شاید مهم همین سلوک و در مسیر بودن و جستجوگری باشد.

درست می‌گوید. ذهن دستاوردطلب دوباره فعال شده است. حالا به وضوح ترس و خواسته‌اش را می‌بینم. نمی‌خواهد بپذیرد که اصالت با سفر است و نه مقصد.

دعایی را برایم می‌فرستد و دلم آرام می‌گیرد.

«خدایا من نمی‌دانم روزی‌ام در کجاست و آن را تنها بر پایه گمان‌هایی که بر خاطرم می‌گذرد می‌جویم و از این‌رو در جستجوی آن شهرها را زیر پا می‌گذارم، پس در آنچه که خواهان آنم همچون حیرت زدگانم، نمی‌دانم آیا در دشت است یا در کوه؟ در زمین است یا در آسمان؟ در خشکی است یا در دریا؟
نمی‌دانم به دست کیست و از سوی چه کسی است، ولی به‌یقین می‌دانم که دانش آن نزد تو و اسباب آن به دست توست و تویی که آن را با لطف خویش تقسیم می‌کنی و با رحمت خود برای آن سبب فراهم می‌سازی؛
خدایا، پس بر محمد و خاندان او درود فرست و پروردگارا، روزی خود را بر من گسترده‌ساز و به دست آوردنش را برایم آسان‌ کن و جای دریافتش را نزدیک قرار ده و با جستجوی آنچه برایم در آن روزی مقدر نکرده‌ای به زحمتم میفکن، چه تو از آزردن من بی‌نیازی و من به رحمتت نیازمندم.»

📍پی‌نوشت ۱: تصویری از صلح در مسیر کوهپیمایی درکه؛ ۲۴ بهمن ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *