(ناهیدنامه 0176 – ۱۵ آذر ۱۴۰۳)
میگویم داشتم با شوق زندگیام را میکردم؛ تا این که بنا به توصیهی او خواندن این کتاب را آغاز کردم. با فلسفهام راحت بودم اما این کتاب تمام ذهنم را برآشفت و حالا دوباره پر از سوال شدم. آنچه یوگاناندا میگوید را درک نمیکنم.
چرا باید عدهای تلاش کنند با سبک خاصی از زندگی، ره میلیون ساله دیگران را در یک زندگی طی کنند؟ مگر میدان مسابقه است؟ آیا این خودش نوعی دستاورد طلبی نیست؟
چرا در تلاشند برای پشت سر گذاشتن حواس و رهیدن از زندان دنیا و ماده؟ اگر قرار بود چنین باشد، چرا آمدن به جسم مادی را انتخاب کردند؟ مگر بازی کردنِ بازی با قوانین حاکم بر آن چه ایرادی دارد که از قوانین فراتر میروند؟
حالا دوباره حس ناکافی بودن به من دست داده. اگر درست بگویند، آیا در پایان عمر حس پشیمانی و هدر دادن عمر پیدا نمیکنم؟ اگر راهی که در آن هستم، بیراهه باشد چه؟
میگوید بین طمع برای دستاوردهای دنیایی با طمع برای چنین دستاوردی، تفاوتی نیست. تو شوق خودت را دنبال کن. خداوند وجهی از خود را از طریق نوعِ خاص بودنِ تو پدیدار میکند. وجه دیگری از او را یوگاناندا و استادش زیست و تجربه میکنند. حتی معتاد توی جوی آب که در سیاهی فرو رفته، در حال تجربهی وجه دیگری از اوست. همه در این رقص هماهنگ شریکیم و قرار نیست هیچ یک از ما راه دیگری را برویم. هر یک نقش خود را بازی میکنیم.
حتی اگر این طور باشد که آنها دانشجوی دانشگاه باشند و تو دانش آموز پایه اول دبستان، اگر در شور و شوق خود غوطهور هستی، چه دلیلی دارد که بخواهی به زور از دبستان به دانشگاه جهش کنی؟ چرا نباید بخواهی که پایهها را یکییکی و حتی میلیون ساله طی کنی؟ خدا از طریق حواس تو جهان را تجربه میکند و با تجربیات تو بسط پیدا میکند. چرا باید بخواهی که تجربه را به هم بزنی؟
اگر قرار باشد که راهی شبیه آنها طی کنی، مطمئن باش در مسیر زندگیات قرار میگیرد. این چیزی نیست که بخواهی بابتش نگران باشی یا به فکر راه چاره باشی.
میگویم درست میگویی. طباع تام آنها، آنها را به آن راه میخواند ولی طباع تام من، لااقل در این مرحله از سفر زندگی، من را به آن راه نمیخواند. هنوز بسیاری درسها برای گذراندن دارم. هنوز حتی ذرهای آمادگی برای چنان درسهایی ندارم. من با شاگرد کلاس اول بودن خودم هم خوشحال و سرمستم.
چرا من باید شاکی از نبود استاد و به دنبال و در آرزوی آن باشم؟ در حالی که شمس، خودش به سراغ مولانا رفت و شری یوکتشوار هم خود یوگاناندا را پیدا کرد.
تمام تلاشم را میکنم تا با همین شرایط، وجهی از خداوند را که مربوط به من است، بسط دهم. تلاشم را میکنم تا چنان بودنی را تجربه کنم که از میلیون ساله شدن این قسمت مسیر هم ابایی نداشته باشم. مسیر که انتها ندارد و هیچ مسابقهای در کار نیست.
📍پینوشت ۱: هنوز یک ساعت از این گفت و گوی تسلیدهنده نگذشته بود که این برگ را دیدم در رقصی هماهنگ با موسیقی و هستی و سرمست از بودن خود. رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست.
📍پینوشت ۲: ویدیو مربوط به برگ سرمست در محوطه باشگاه محمودآباد شرکت نفت؛ آذر ۱۴۰۳ در سالروز تولد ۴۱ سالگیام.
📍پینوشت ۳: متن اشاره دارد به کتاب «سرگذشت یک یوگی» زندگینامه و نوشته پاراهامسا یوگاناندا.

