(ناهیدنامه 0174 – ۱۰ آذر ۱۴۰۳)
آمادهاید تا به یکی از باورهای رایج در فضای کسب و کار و خانواده و جامعه تیشه بزنم؟
همان باوری که شما را به دوراندیشی و ترسیم مسیر زندگی و شغلی و هدفگذاری و برنامهریزی دور و دراز ترغیب میکند. همان که شما را تشویق میکند سبک زندگی و رشتهی تحصیلی و شغل و حوزهی فعالیت مشخصی را برای باقی زندگی در نظر بگیرید و هویت خود را با آنها تعریف کنید. همان که میگوید به تصویر آیندهی خود فکر و آن را تجسم کنید تا برایتان پیش بیاید.
فکر میکنید این باور از کجا میآید؟
به شما میگویم. از فضای باوری که اعتقاد دارد اراده و عقل انسان بر اوضاع و شرایط کنترل دارد و این ما هستیم که صلاح خود را بطور کامل میدانیم و صلاحیت برنامهریزی و آیندهنگری برای خود را داریم.
این رویکرد من را به یاد داستان دخترک شیرفروش میاندازد که آیندهای دور و دراز را متصور بود و از حال غافل شد و کوزهی شیر نقش زمین شد و شکست.
در طول سالیان، بارها سعی کردم آیندهای دور و دراز برای خود متصور شوم. زمانی گفتم میروم ریاضی میخوانم و برمیگردم و کاری برای سطح ریاضی شهرمان میکنم. دیگر زمان گفتم استاد دانشگاه میشوم و فلان و بهمان میکنم. بار دیگر گفتم یک متخصص داده کارکشته میشوم. بعدتر با خودم گفتم یک مدیر خوب میشوم و سعی کردم چنین آیندهای را برای خود تصور کنم. زمانی گفتم کارآفرین میشوم و زمانی دیگر خود را در نقش یک مشاور در ذهن آوردم.
و هر بار عمر رویا و خیالاتم به درازا نینجامید. به هر نقطهای از سفر که رسیدم، چنان بود که در مخیلهی ناهیدِ چند سال پیش از آن نمیگنجید. من به نشانهها حساس بودم و به موقع تغییر مسیر میدادم حتی اگر آینده برایم مبهم مینمود. اما متوجه بودم که اکثریت حتی با وجود تجربهی حال بد، جرات تغییر مسیر نداشتند و برنامه و هدفگذاری که خودشان انجام داده بودند، دست و پایشان را بسته بود و برایشان نقش بتی را بازی میکرد که میبایست بیچون و چرا پرستیده شود.
این نقطهای که امروز در آن قرار دارم و با آن حال بسیار خوبی را تجربه میکنم، تا همین چند ماه پیش نمیتوانستم تجسم کنم و اصلا در دایرهی امکان من قرار نمیگرفت.
به خوبی به یاد دارم که همان زمان بسیاری از دوستان خیرخواه توصیه میکردند که مدت توقفم را محدود کنم و سریعتر به حرکت ادامه دهم. اگر به آن نصیحتها گوش داده بودم، امروز قطعا در اینجا نبودم و تجربهی لحظات سرشار از وجد و حیرانی را از دست میدادم.
من نمیگویم رویکرد طراحی عقلانی مسیر زندگی و شغلی کار نمیکند. اتفاقا کار میکند اما شما را در فضای امکان محدود عقلتان حبس میکند و در همان فضا رشد میکنید. شما آگاهانه راه ورود تجربههای جدید را میبندید و خود را از آنچه که هستی برایتان در نظر گرفته و بسیار عظیمتر از فضای ذهنی محدود شماست، محروم میکنید. شما به یک تجربهی متوسط از زندگی رضایت میدهید.
اگر وضعیتی که در آن هستید، با انتظاراتتان مطابقت ندارد و نارضایتی درونی را تجربه میکنید؛ بر خلاف توصیه اطرافیان آن را عادی مپندارید و به این شرایط قانع نباشید. دریچهی ذهن خود را به روی ندای درونی و هدایای هستی باز کنید.
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به پیادهروی صبحگاهی دور دریاچه چیتگر با دوست خوبم فرزانه و پسرها؛ آبان ۱۴۰۳.

