(ناهیدنامه 0142 – ۱۴ شهریور ۱۴۰۳)
به قصد دریاچه گَهَر آمدهایم. با اعتماد به صحبتهای مردم شهر گمراه شدیم و با تصور این که تا جلو دریاچه جاده کشیده شده و دیگر نیازی به پیادهروی ۵ ساعته نیست، تنها یک کوله کوچک با چند بطری کوچک آب و چند شیرمال با خود برداشتهایم.
جلو محیطبانی و ورودی منطقه حفاظت شده میایستیم. محیطبان میگوید تا پارکینگ بروید، از آنجا الاغ کرایه کنید، مسیر ۷ کیلومتر است که الاغ دو ساعته شما را به دریاچه میرساند و آنجا مواد غذایی برای خرید هست.
به پارکینگ میرسیم. دو نفر تازه برگشتهاند. راجع به مسیر میپرسیم. از دیدن کوله کوچک ما تعجب میکنند. میگویند لیدر لرستان هستند و مسیر حداقل ۱۴ کیلومتر است و ۵ ساعت پیادهروی دارد. میگویند باید شب را بمانید و آنجا هوا سرد است؛ خبری از خوراکی خاصی در آن بالا نیست و یک بطری کوچک نوشابه صد هزار تومان قیمت دارد. میگویند تا رسیدن به چشمه میان راه حداقل ۳ ساعت طول میکشد و در این گرما هر یک از شما باید مقدار زیاد آب به همراه داشته باشد. میگویند با این که برای بردن بار خود الاغ کرایه کردهاند، نه تنها در زمان صرفهجویی نشده، کلی هم انرژی برای هدایت الاغ صرف کردهاند.
کمی در مسیر گرم آفتابی میرویم و در نهایت در سایه ساختمان کوچک پاسگاه محیطبانی اشترانکوه اتراق میکنیم. من و پسرم در سکوت طبیعت رشته کوههای زاگرس نشستهایم و هر از گاهی شاهد کسانی هستیم که در حال رفت یا برگشت هستند.
چند جوان را میبینیم که با خنده بالا میروند و راجع به این صحبت میکنند که دو ساعت دیگر جلو دریاچه جوجه کباب درست خواهند کرد. پسرم طاقت نمیآورد و میرود که واقعیت را به آنها بگوید.
آقایی با خواهر و همسرش در حال برگشت هستند. میآید و از ما طلب آب میکند. دیشب در کنار دریاچه اتراق کردهاند و حالا در مسیر برگشت حال خانمش به خاطر گرما و سربالایی تند مسیر بد شده است.
من و پسرم در سکوت کوهستان نشستهایم و از نسیم لذت میبریم. پسرم میگوید: «مامان، دقت کردی زندگی هم مثل سفر است؛ اگر ابزار کافی و درست با خود برنداری، نمیتوانی از مسیر لذت ببری. باید بتوانی مهارتهای لازم را کسب کنی و خودت را به ابزار درست مجهز کنی.»
و من به این فکر میکنم که همانطور که در این برنامه با اطلاعات غلط محلیها گمراه شدیم، چقدر در زندگی به جای دیدن واقعیتها با تصورات و توهمات غلط خود گمراه میشویم و با راهنمایی افراد نادرست، به بیراهه میرویم. به نقش مربی و راهنمای درست فکر میکنم، به آن جوانها که سرخوشانه و بیخیال طی مسیر میکردند و به جای آب و ابزار مناسب، کوله خود را با جوجه پر کرده بودند. به این فکر میکنم که در این تجربه نسبتا زود متوجه واقعیت شدیم، اما در سفر زندگی چه بسا سالهای عمر که از دست میروند.
گاهی سفر زندگی خیلی ساده و بدیهی به نظر میرسد و انتظار داریم همه آنهایی که جلوتر از ما هستند، اطلاعات درستی در اختیار داشته باشند. اما واقعیت این است که اکثر آدمها مسافران خوبی نیستند؛ برخی اصلا مسیر را طی نمیکنند و بیشتر آن را درجا میایستند؛ و بدون این که مسیر را طی کرده باشند، با اعتماد به نفس راجع به آن سخن میگویند و شنیدههای راست و دروغ را به جای واقعیت منتقل میکنند؛ برخی با تصورات و توهمات خود به پیش میروند؛ برخی آن را خیلی ساده و بازی تصور میکنند؛ برخی ابزار اشتباه برمیدارند؛ برخی در زمانبندی اشتباه میکنند؛ و در میان این همه گمراهان، اندکند کسانی که عاقلانه سفر میکنند و میتوانند الگو و یا منبع کسب تجربه و اطلاعات باشند.
📍پینوشت 1: تصویر مربوط به مسیر کوهپیمایی به سمت دریاچه.

