(ناهیدنامه 0135 – ۱۶ مرداد ۱۴۰۳)
در مشق شوق چهارم از من میخواهد به این فکر کنم که زندگیام بر کدام حقایق استوار است؟ و من مینویسم:
- حقیقت این است که زندگی در این دنیا یک فرصت رشد فردی و جمعی است. دنیا یک زمین بازی است که در این بستر، امکان شدن ما فراهم میشود.
- حقیقت این است که من مجزا از بقیهانسانها و عالم نیستم؛ همه و همه به هم متصل و بر هم اثرگذاریم.
- حقیقت این است که زندگی یک سفر است و مقصد نهایی برای سکنی گزیدن وجود ندارد. منزلگاههای موقت و چگونگی تغییر مسیر، بخشی در اختیار من و بخشی خارج از اختیار من است.
- حقیقت این است که دنیای بینهایتی در درون من وجود دارد که با سفر در آن و کشف آن میتوانم بشوم هر آن که هستم.
- حقیقت این است که قرار نبوده همه چیز بیعیب و نقص باشد. پذیرش این امر، تفاوت زیادی در تجربه زندگی من ایجاد میکند.
- حقیقت این است که زندگی با مرگ تمام نمیشود و این زندگی تنها مرحله کوچکی از سفر است.
- حقیقت این است که اتفاقات و همراهان در سفر زندگی، تصادفی نیستند و برنامه از پیش تعیین شدهای وجود دارد و اوج حال خوب، پذیرش و همراه شدن با برنامه و تفکر راجع به نشانههاست.
- حقیقت این است که به اندازه انسانها، درک از حقیقت و مسیر سفر وجود دارد و من در جایگاه قضاوت دیگران یا مقایسه نیستم.
- حقیقت این است که هر انسانی دنیا را از میان فیلترهای درونی خود که القا شده توسط خانواده و مدرسه و مذهب و محیط و جامعه است، میبیند. برای تجربه بهشت در همین دنیا، اول خودم را از فیلترها برهانم و با کلام خود چه در قبال خودم و چه دیگران گناه نکنم؛ دوم حرف دیگران را به خود نگیرم چون محصول فضای ذهنی خود آنهاست؛ و سوم به ذهن اجازه داستانپردازی و تفسیر و تحلیل درونی راجع به دیگران و نیات آنها ندهم و پیش از هر تحلیلی، برای روشنگری سوال بپرسم.
- حقیقت این است که قرار نیست حقیقت برای من، در تمام طول سفر یکسان باشد؛ با علم به تمام محدودیتهای خود، امکان تغییر حقیقت در آینده را میپذیرم.
📍پینوشت ۱: تصویر از بومگردی تیشک کردستان در سفر خرداد ۱۴۰۳.

