(ناهیدنامه 0104 – ۲۲ اسفند ۱۴۰۳)
بیست روز قبل از نظر روحی روانی در وضعیت بسیار بدی بودم. ذهنم لحظهای من را رها نمیکرد. مدام تحلیل میکرد، سرزنشم میکرد و اشتباهاتم را پررنگ میکرد. نه این که یک روزه به این نقطه رسیده باشم، بلکه یک فرایند بود و در نهایت به نقطهای رسیده بودم که آن نسخه از خودم را دوست نداشتم؛ میخواستم به نسخه قبلی از خودم برگردم اما خستهتر از این حرفها بودم.
در این مدت از خیلیها کمک گرفتم. دوستی که شنونده خوبی بود و کمک میکرد با خودم شفاف شوم و تعارضات درونیام را ببینم. دوستانی که لطف کردند و به من مشاوره دادند و باعث شدند که ببینم تجربیاتم مختص من نبودند و همین دیدن دیگرانی با تجربیات مشابه، کمکم کرد که با خودم مهربانتر باشم. جلسات تراپی را دوباره شروع کردم تا والد حمایتگرم را تقویت کنم؛ آخر هنوز والد سرزنشگر درونی با قدرت حکمرانی میکند.
خلاصه به نقطهای رسیدم که هضم کردم، پذیرفتم، درسهایم را برداشتم، موقعیتم در مسیر را درک کردم و به وضعیتی رسیدم که بتوانم به ادامه مسیر فکر کنم.
احساس میکنم نسبت به سال گذشته این موقع، به مراتب پختهتر شدم. تمام سختیها ارزشش را داشت و حجم تجربهام چند پله من را بالا آورد. میدانم هنوز نیاز به چالشهای بیشتری دارم تا باز هم بزرگتر شوم و ظرفیت درونیام رشد کند. زندگی یک سفر است با ایستگاههای متعدد. باید بتوان از یک ایستگاه دل کند و حرکت به سمت مقصد بعدی را شروع کرد و نمیدانم آیا روزی ایستگاه پایانی وجود دارد یا خیر …

