(ناهیدنامه 0072 – ۳ فروردین ۱۴۰۲)
زمانی که بر سگمنت دولتی تمرکز کرده بودم، ایدهام این بود که میخواهم بر زیرساختهای کشور اثر بگذارم و بهبود ایجاد کنم. میگفتم میدانم که دولت، ساختار بسیار بدی دارد و موانع زیادی موجود است، اما من راهش را پیدا میکنم؛ باید کسانی باشند که بتوانند در این سگمنت نفوذ کنند و سختیهایش را بپذیرند و اثر هرچند اندک باقی بگذارند. کمکم فهمیدم به دلیل ساختار مدیریتی در این بخش که ناشی از ساختار حاکمیتی کشور است، اثرگذاری از بیرون تقریبا نشدنی و غیرممکن است و تمام جوانی و زحمتهایم هرز خواهد رفت. از آن طرف افرادی در بخش خصوصی را دیدم که هرچند بر زیرساخت تمرکز نداشتند، اما حداقل توانسته بودند به معنای واقعی بر یک دایره حول خود اثر بگذارند. اینها چون نتیجه زحمتهایشان را میدیدند و ارزش خلق شده را لمس میکردند، راضی و پرانرژی بودند. علیرغم سختیهای بسیار زیاد، امیدوار بودند و انرژی و امید را منتقل میکردند. در میان اینها، خصوصا افراد نوآور و مثبتاندیشی را دیدم که به اندازه حل مشکلات، به آینده و راهکارها و ایدههای نو و بعضا از نظر من دستنیافتنی تمرکز داشتند.
ملاقات با آقای کاشی و بعد آقای مشایخی برای من یک انقلاب فکری به همراه داشت. روزها به ایده مجتمع گردشگری چند منظوره آقای مشایخی و ایده داروخانه آقای کاشی فکر کردم. قبلا میگفتم تا مشکلات اولیه موجود حل نشده، بیمعنی است که به سراغ هوش مصنوعی و هوشمندسازی صنعت برویم. اما حالا فکر میکنم که این حرف هرچند ممکن است برای یک سازمان موجود درست باشد، اما اگر کسی یک سازمان نمونه مطابق با انقلاب صنعتی پنجم ایجاد کند، چه؟ مشابه کارخانهای که شرکت مشاوره BCG در فرانسه راهاندازی کرده بود؛ و یا مجتمعی که آقای مشایخی میخواهد ایجاد کند. چنین مرکزی میتواند یک الگو و امید برای نسل جوان و سایر شرکتها باشد و با دیدن یک نمونه عملی، انگیزه پیدا کنند. خیلی دوست دارم یک سازمان هرچند کوچک ایجاد کنم که در مدیریت و تحول دیجیتال سرآمد باشد. هر آنچه که راجع به دادهمحوری میگوییم را در درجه اول در همین سازمان پیادهسازی کرده باشیم.
شاید بتوان این کار را با یک مرکز نوآوری برای کارخانه آقای کاشی شروع کرد که به مرور مستقل شود. این روزها دارم سعی میکنم یک قصه اولیه برای خودم بسازم. این قصه قطعا باز خواهد بود و به مرور تغییر میکند، اما دارم تلاش میکنم خط اصلی آن را مشخص کنم بطوری که دوستش داشته باشم و خودم را جذب کند.
طبق کتاب «روزی روزگاری سازمانی» از نشر اطراف، میخواهم قصهای از نوع پشم زرین باشد:
«شخصیت اصلی از زندگی یا وضعیت خود و شاید خویشاوندان، دوستان و هممیهنانش ناراضی است. در نتیجه، نوعی اشتیاق به آینده پیدا میکند و به دنبال آرمانی میرود. او میخواهد این آرمان را واقعی کند و به فرصتهایی نو دست یابد. در پایان قصه، شخصیت اصلی به هدفش میرسد یا دست کم در مسیر رسیدن به آن پیش میرود.»
این نوع قصه را بسیار بیشتر از قصههای «هیولا در خانه» یا «گیر افتاده» ترجیح میدهم. در حالی که قصههایی که از اکوسیستم شنیده بودم غالبا از این دو نوع بودند، قصهای که شدیدا من را تحت تاثیر قرار داد، قصه آقای مشایخی بود. روزها به این فکر کردم که چرا این قصه اینقدر من را به خود جذب میکند. میخواستم چراییاش را بفهمم تا با کمک آن ماموریتم را پیدا کنم و قصه خودم را بنویسم. امروز که دستهبندی انواع قصههای سازمانی را میخواندم، وجه تمایز آن در ذهنم نظم گرفت.
این قصه به جای تمرکز بر سختیها و ترسها و تلاش برای غلبه بر آنها، به آینده و امیدها تمرکز دارد. به دنبال ایدهآل میرود و روی آن تمرکز میکند و سعی میکند افرادی مثبتاندیش و مشابه را در مسیر با خود همراه کند. بر موانع تمرکز ندارد، بلکه صرفا آنها را چالشهایی میبیند که باید حل شوند.
من آدمهای فضای این قصه را خیلی بیشتر دوست داشتم. دلم میخواهد قصهای از این نوع بسازم تا آدمهای این فضا، جذب قصهام شوند.

