(ناهیدنامه 0038 – ۲۰ بهمن ۱۴۰۰)
مدتی بود درگیر این موضوع بودم که آیا در حال حاضر، موقعیت شغلی فعلی بهترین گزینه هست یا خیر؟ گاهی به این فکر میکردم که شاید باید کسب و کار خودم را بنا کنم و عمر و جوانی را در روزهایی که دارم تمام انرژیام را با تمام وجود برای شغلم میگذارم، برای کسب و کار خودم بگذارم. به فرصتهایی که در اختیار بود، فکر میکردم مثل فرصت داشتن شرکت در مرکز رشد دانشگاه یا پژوهشگاه، ارتباطات همسر با مجموعههای پتروشیمی، و این که من آدم حل مسئلهام و هرچند چم و خم کار را بلد نیستم، اما بارها مسائلی را که هیچ در موردشان نمیدانستم، یاد گرفته و از پسشان برآمدهام؛ بنابراین از پس چالشها و ندانستههای این مسیر هم بر خواهم آمد. اما از طرف دیگر فکر میکردم پا گذاشتن در این مسیر من را درگیر کارها و مسائل مالی و اداری میکند و از لذت اصلیام که انجام پروژههای چالشی برای مشتری و لمس خوشحالی مشتری از حل شدن مسئلهاش است، باز میدارد. بعلاوه اگر خوششانس باشم و شکست نخورم، تازه دو سه سال دیگر میرسم به موقعیتی که بتوانم پروژههایی بگیرم که همین الان میتوانم با اسم شرکت فعلی به آنها برسم. یعنی تمام سختیام برای رسیدن به نقطهای خواهد بود که الان در آن هستم.
پس چه چیزی بود که من را به این سمت ترغیب میکرد؟ فکر میکنم بعضی ترسها. همیشه از این که وابسته به جایی باشم، فراری بودهام. یکی در درونم میگفت اگر قبل این که دستاورد زحماتت را ببینی، شرکت با تو خداحافظی کند چه. هر وقت که احساس کردهام آیندهام در اختیار خودم نیست، سعی کردهام با یک حرکت انقلابی از آن وضعیت خارج شوم.
گاهی به این فکر میکردم که شاید باید به شرکتهایی با پروژههای بزرگ بروم و تجربه کار با افراد خیلی حرفهای را پیدا کنم؛ اما نمیدانستم چنین شرکتها و پروژههایی را چطور باید پیدا کنم. از این میترسیدم که محیط کار فعلی را که از آن راضی هستم به امید یک شرکت اسم و رسمدار رها کنم و فرهنگ یا پروژه شرکت بعدی چیزی نباشد که من میخواستم؛ اگر از شرایط و کار فعلی راضی نبودم، این تصمیم سخت نبود؛ اما وقتی در شغل فعلی چیزهایی که میخواهم دارم مثل اختیار و استقلال، چالش، رشد و یادگیری، نزدیکی محل کار و تیم خوب، محل کار بعدی باید در تمام موارد مساوی یا بالاتر از شرکت فعلی باشد.
این مدت که درگیر این نشخوارهای ذهنی شده بودم، دیگر به اندازه قبل از زندگی و کارم راضی نبودم. یاد دوستانی افتادم که سالها به فکر مهاجرت بودند و این باعث میشد برای زندگی فعلی در ایران برنامهریزی نکنند و عمر را با شک و صبر برای رفتن به هدر میدادند. میدانستم که باید هرچه زودتر خود را از این حالت شک و دودلی خارج کنم و تصمیم قطعیام را با پذیرفتن ریسکها و ترسهایش بگیرم و حداقل برای یک سال بعد به آن متعهد بمانم.
امروز تصمیم گرفتم با آقای نیرومند راد تماس بگیرم. چند ماهی است که پستهای ایشان را در لینکداین میخوانم که از تجربیاتشان مینویسند و به جوانها مشاوره کار و زندگی میدهند. گفته بودند که شنبه تا چهارشنبه بین ساعت 5 و 6 مشاوره تلفنی میدهند. در اینجا صحبتهای ایشان را که خیلی برایم مفید بود، مینویسم تا مستند شود و یادم بماند:
❇️اگر 18 سالت باشد، وسط بیابان هستی؛ یک راه برایت بهترین است اما پیدا کردنش سخت است.
❇️اگر 30 ساله باشی، به هر صورت مسیری را آمدهای و به چیزهایی نزدیک و از چیزهایی دور شدهای. چیزهایی را واضحتر میبینی و چیزهایی را دیگر نمیبینی.
❇️در آستانه 40 سالگی، افق برایت شفاف است. 95% افراد در این وضعیت، 6 ماه تا یکسال بعد همان مسیر را ادامه میدهند؛ چون عمر را در همان مسیر سرمایهگذاری کردهاند. اگر بچهات معلول به دنیا آید، آیا او را رها میکنی یا به هر صورت از او نگهداری و مراقبت میکنی؟ این عمر که در این مسیر صرف کردهای و رویش سرمایهگذاری کردهای، مثل یک بچه معلول است. تا جایی که میتوانی این فرزند را نجات میدهی و به او رسیدگی میکنی. 5% افراد در این سن ممکن است تغییر مسیر بدهند. مثل پزشکی که دوست داشته شاعر باشد و هر از گاهی از سر ذوق شعر میگفته؛ اما موضوع این است که از حرفه پزشکی هم پاداش دریافت میکرده؛ هر بار مریضی را شفا میداده، لذت میبرده. باید از خود بپرسی از زندگی چه میخواهی؟ لذت؟ پاداش از کار؟ باید همه را لیست کنی.
❇️سپس باید همه گزینهها را روی کاغذ بنویسی؛ الان فقط داری در ذهن حلاجی میکنی. طبق گفتههایت، 3 گزینه برایت وجود دارد:
۱. همانجایی که هستی، باش.
۲. اگر ایدهای داری و چیزی پس ذهنت است و میتوانی آن را دنبال کنی، به دنبال کسب و کار خودت برو.
۳. چیزی بین دو مورد بالا. مثلا شرکتی که در آن کار میکنی روی انجام کاری مردد بوده؛ پیشنهاد انجام و تولید محصول بده و بگو اگر شکست خورد که هیچ اما اگر بعد 2 سال به نتیجه رسید، شما آن را از من بخرید؛
برای هر یک از گزینهها، تحلیل SWOT (نقاط قوت،ضعف، تهدید، فرصت) را بنویس.
نکات مربوط به کسب و کار مستقل:
مثلا نقاط قوت برای گزینه 2 میتواند وجود مرکز رشد یا شبکه ارتباطی باشد. نقطه قوت دیگر، این است که میگویی توان اجراییات وقتی مستقل هستی، بیشتر است. نقطه ضعف، نبود سرمایه است. نقطه ضعف دیگر، ترس از بیرون آمدن از کار و ترس از بیکاری میتواند باشد. ضمن این که اگر شکست بخوری، ممکن است نتوانی به موقعیت فعلی برگردی.
اگر میخواهی مستقل شوی، باید به این فکر کنی و بنویسی که استقلال فعلیات که با اتکا و اعتماد به آن میخواهی کسب وکار خودت را داشته باشی، چقدر واقعی است؟ در حال حاضر چه چیزهایی را مجموعه در اختیار گذاشته که اگر بیرون بیایی، باید برایشان پول بدهی؟ مثل امکانات شرکت، حقوق خودت و نفرات تیم، هزینه جا، … بعلاوه موارد دیگری هم هست مثل مهارت و تواناییهای امور مالی و استراتژی و … که در حال حاضر توسط بقیه بخشهای شرکت تامین میشود. اگر 90% موارد را مجموعه میدهد و فقط 10% کار تو هستی، بدان که ظاهرا مستقلی و در واقع کارمندی. اگر در جایی که هستی، هزینه جا را هم با تو حساب میکنند و حقوق نفرات را هم میدهی، در آنصورت یعنی الان هم مستقلی و آمادگی برای استقلال بیشتر داری.
همیشه واقعیت، چیزی نیست که به ظاهر میبینیم. باید واقعیت را روی کاغذ آورد تا اثبات شود. در ذهن هیچوقت به نتیجه نمیرسی. میتوانی روی پنجره اتاق یا وایتبرد همه را بنویسی.
❓سوال: اگر شریک بیاورم و با اتکا به شریک، کار مستقل شروع کنم، چطور؟ مثلا ضعف در موارد مالی یا سرمایه را با شریک تامین کنم، چه؟
🔅جواب: در آن صورت فرضیات کامل عوض میشود و خروجی آن چیزی که میخواهی نمیشود. باید SWOT را کامل تغییر دهی. دقت کن تنها کسی که میتوانی 100% رویش حساب کنی، خودت هستی. شریک نقاط قوت و ضعف و تهدیدهای خودش را دارد.
دقت کن اگر بخواهی خیلی تاکتیکی به مسئله وارد شوی و تحلیل کنی، 5 سال طول میکشد و به هیچ نتیجهای نمیرسی چون هر روز عوض میشوی. باید به یک ضریب بالا (و نه 100%) برای نتیجه تحلیل بسنده کنی و اگر به ضریب قابل اطمینان رسیدی، اقدام کنی.
نکات مربوط به ماندن در شرکت فعلی یا تغییر آن:
مهمترین چیزی که برای ماندن در شرکت فعلی باید از خود بپرسی این است که آیا جای رشد داری یا خیر.
من همیشه شرکتها را به دلیل یادگیری رفتم. هر زمان به وضعیتی رسید که من به شرکت یاد میدادم، بیرون آمدم. دقت کن گاهی بخاطر اسم و رسم یک شرکت به آنجا میروی و بعد میبینی اشتباه کردی. بعنوان مثال خود من در آخرین شرکتی که کار کردهام، در عرض 4-5 ماه پروژهای که یک شرکت معظم در آن مانده بوده، به آسانی و بدون یادگیری زیاد انجام دادهام. در 3-4 شرکت آخر، مطلب تخصصی زیادی یاد نگرفتهام و چون سرم خلوت بوده، بیشتر به روابط فرد به فرد و فرهنگ تمرکز کردهام و راجع به آن یاد گرفتهام بخصوص که کمی قبلش مدرک مدیریت گرفته بودم. در 70-80 درصد مواقع، به تصادف محلهای کارم را تغییر دادهام چون در گذشته کاریابی سخت و از طریق آگهی روزنامه و یا معرفی بوده؛ منطقی نیست کسی بگوید که زندگیاش را برنامهریزی کرده است؛ این طور نیست که موفقیتهای افراد که حالا میبینی، همهاش نتیجه برنامهریزی بوده باشد؛ یادگیری از هر مجموعه خصلت خود من بوده است؛ مورد بوده که شرکت معروف رفتهام یا جایی که شنیده بودم پروژه بزرگ دارند، اما من را روی پروژه کوچک گذاشتهاند و گفتهاند در حال حاضر این پروژه ماست…
در مورد انتخاب شرکت، این موارد را در نظر بگیر: آیا لذت میبری؟ جای رشد داری؟ آدمهای خوبی هستند؟
ایکیگای (وضعیت بهینه) خودت را پیدا کن و اگر الان در آن هستی، همانجا بمان. اجازه نده وسوسههای ذهنی و حرف دیگران مرددت کنند. یک نفر هر بار که به ساحل میرفت، مردی را میدید که دراز کشیده و مشروب میخورد. یک بار از او پرسید که کارت چیست؟ گفت هر شب دو ماهی میگیرم. یکی میشود غذای فردایم و دیگری را خرج مشروب میکنم. دلش برای مرد سوخت و به او گفت بیا تا برایت کاری دست و پا کنم. مرد پرسید که چه بشود؟ گفت تا حقوق بگیری و رشد کنی و وقتی بازنشسته شدی بتوانی استراحت کنی. مرد گفت آیا این همه تلاش کنم تا به همین نقطه فعلیم برسم؟
گاهی ما در وضعیت بهینه خود هستیم اما چون خودمان توانایی دیدن خود از بالا را نداریم و دیگران هم شرایط بهینه ما را نمیبینند، چیزی را بعنوان موقعیت طلایی باب میکنند.
دوستی دارم که پدرش یک پیمانکار بزرگ در ایران بود. به کانادا مهاجرت کرد. دوست دیگری هم دارم که خود و خانوادهاش وضع مالی خوبی نداشتند. او هم مهاجرت کرد. الان بعد سالها هر دو شرایط یکسانی در کانادا دارند. پدر اولی در ایران مُرد و پدر دومی در کانادا. با این تفاوت که دومی پدرش را هم به آنجا برد و در نزدیک منزل خودش اسکان داد. اولی اگر برگردد هم شرکت پیمانکاری پدر را به او تحویل نمیدهند. اگر به زور بخواهد بگیرد، کسانی که سالها زحمت کشیدهاند، تحمل نکرده و مجموعه را ترک میکنند. او کسی بود که موقعیت طلایی را بخاطر حرف دیگران رها کرد و به دنبال سراب رفت.
ایکیگای خودت را پیدا کن و به دنبال سراب و حرف دیگران نرو. ایکیگای کلا برای هر تصمیمگیری در زندگی کاربرد دارد و تعیین میکند چه چیزی برایت بهتر است. حتی برای سفر کردن هم از آن استفاده میکنی. مثلا چه چیزی دوست داری؟ غواصی. پولت به کجا میرسد؟ داخل ایران و در نتیجه کیش یا شمال ایران. برای کدام مورد مردم خوب پول میدهند ؟ کدام بهتر است؟ بر اساس این موارد، گزینه بهتر را انتخاب میکنی.
اگر میخواهی محل کارت را عوض کنی، باید حداقل همین شرایط شرکت فعلی را داشته باشد و فرضا حقوق بهتر بدهند. تنها در این صورت میارزد. به علاوه به این دقت کن که همانطور که شرکت فعلی سربالا میرود، ممکن است سرپایین هم برود. مثلا مدیر عامل عوض شود، بخش شما و فعالیت آن از ارزش بیفتد، شرکت ورشکسته شود، نفرات قبلی بروند و فرهنگ جدید چیزی نباشد که میخواهی. باید همیشه 2-3 مجموعه در آبنمک داشته باشی. تا داخل شرکت فعلی هستی، بهترین شرایط است برای ارتباطگیری با آن شرکتها. وقتی از شرکت بیرون بیایی، دیگر نتورک قوی نداری.
یک کار که خوب است اگر بتوانی انجام دهی، گرفتن سهام و شراکت است قبل از بزرگ شدن برند. یا به این فکر کن که آیا میتوانی در شرکت فعلی مدیر عامل شوی؟ و اگر میگویی مدیر عامل شدن را دوست نداری، نباید به دنبال استارتاپ بروی چون اگر وظایف مدیریت را انجام ندهی و مدیریت آن را به دیگری بسپاری، مثل مورد استیو جابز، تو را بیرون میکنند. داستان بیل گیتس و زاکربرگ و امثالهم را را رها کن. از 8 میلیارد انسان روی زمین همین 7، 8 مورد به این شرایط رسیدهاند.
به نظر من با توجه به این که میگویی داری یاد میگیری و در موقعیت بهینه خودت هستی، همینجا بمان. روی ورق بزرگ بنویس به این دلایل اینجا هستم. کار عالی است؛ رئیس خوب است؛ لذت میبرم؛ … این ورق را به در کمد بزن تا هر روز ببینی. هر 6 ماه یک بار لیست را نگاه کن. اگر فقط یک مورد عوض شد، اشکال ندارد. اما اگر چند مورد از فرضیات عوض شد، به دنبال تغییر باش. یادت باشد همه چیز عوض میشود. هیچ چیز پایدار نیست. ممکن است پروژهها عوض شود و مثل قبل نباشد، … هیچ وقت منتظر نشو تو را بیرون کنند. همیشه خودت جلوتر باش.
📍پینوشت: توصیه بعدی آقای نیرومند در لینکداین به من:
وقتی کسی وضعیت مدیریت را در انتهای مسیر کارآفرینی بپذیرد، در صورت داشتن برخی خصوصیات و الزامات دیگر، راهکار شرکت زدن برایش مناسب است. اما وقتی در همان بطن ورود به موضوع مدیر عامل شدن، این چالش را نپذیرفتی، یعنی مسیر را دوست داری و مقصد برایت جذابیت ندارد. در نتیجه بهتر است همان روش مدیر پروژهای را انتخاب کنی و کمکم خودت را به جایگاهی برسانی که خودت در تصمیم شکل و نوع پروژه دخیل باشی. البته که ممکن است با رشد و تغییر و یا با جبر روزگار، خواستهها و اولویتهایت عوض شود که در آن صورت در آینده متناسب با آن تصمیم میگیری.

