(ناهیدنامه 0148 – ۷ مهر ۱۴۰۳)
[سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۰_۱۴۰۳۰۷۰۷]
یک سال و نیم پیش بود که در مصاحبهای که مرحوم داریان با من انجام دادند، خودم را یک جستجوگر معرفی کردم. آن زمان در اواخر یک دوران طولانی تحول درونی بودم و خسته از جستجوی چند ساله، در عمق دل خود دوست داشتم مدتی سکنی گزینم و لنگر بگیرم.
چند ماه بعد از آن مصاحبه، من لنگر انداخته بودم و به نظرم میآمد که قصهی پراکندهام خلاصه مسیر خود را پیدا کرده و میتوانستم به خودم بگویم: «ناهید ببین! این مسیر سختی که آمدی و تغییراتی که از سر گذراندی و این خارج شدنها از ناحیه امن، ارزشش را داشت.»
آن روزها میتوانستم چشمانداز سه ساله را ببینم و با شوق و تمرکز، بطور شبانهروزی در جهت آن تلاش کنم.
اصلا انتظارش را نداشتم که عمر آن دوران کوتاه باشد و درست یک سال بعد از دوران طولانی تحول درونی، دوباره نیاز به ایستادن و بازنگری همه چیز پیدا کنم.
واکنش اولیهام، حس گمگشتگی و شکایت بود. پر از «چرا» بودم. کسی شرایط را درک نمیکرد و نمیشد با کسی در مورد آن صحبت کرد. تحلیلهایی که میکردند درست نبود و گویا کسی تجربه مشابه را از سر نگذرانده بود.
در هفتههای قبل، من آدمهای دیگری را پیدا کردم که تجربیات و احساسات مشابهی داشتند. کسانی که میگفتند سالهاست گم شدهاند. به من گفتند: «آنچه میگویی و شرح میدهی، خود ماییم اما نمیتوانستیم آن را به زبان بیاوریم.»
از سفر درونی و بیرونی که این چند ماه طی کردم، میتوانم صدها صفحه بنویسم اما فضای ذهنیام بسیار گسترده و پراکنده است و هنوز خیال همگرا شدن ندارد.
با این وجود میخواهم شروع کنم و از این بنویسم که چگونه از یک جستجوگر به یک مسافر و بعد به یک مسافر جستجوگر تبدیل شدم و یاد گرفتم دیگر به دنبال لنگرگاه نباشم و از مسیر لذت ببرم. فعلا میخواهم مانند ناصر خسرو سفرنامهام را بنویسم.
📍پینوشت ۱: خوشحال میشوم اگر نوشتههایم به یک فضای تعاملی تبدیل شود و از تجربههای مشابه شما بشنوم و یا با سوالات خود، کمک کنید به وسعت یافتن فضای ذهنیام.
📍پینوشت ۲: تصویر مربوط به یکی از سفرهایم در جستجوی خود به یک روستای کردستان است و ناهیده خانم و همسرش که پذیرای ما در باغ خود بودند.

