(ناهیدنامه 0116 – ۳ خرداد ۱۴۰۳)
«مامان، مگه یک حادثه نبوده، پس چرا میگن شهید؟»
ترجیح دادم با سوال باقی بمونه. نمیخواستم پاسخ آمادهای در ذهنش قرار بدم و خودم هم آمادگی پیش بردن درست مسیر گفت و گو را نداشتم. به عنوان مادر سه وظیفه برای خودم متصور هستم: عشق و حمایت، پایبند بودن خودم به ارزشها و اصول اخلاقیام و صحبت راجع به آنها و دلیل انتخابها در مسیر، و فراهم کردن زیرساخت تفکر برای پسرم و قرار دادنش در معرض اندیشههای مختلف.
اما خودم به فکر فرو رفتم. به بیاعتباری واژهها. به این فکر کردم که واژه شهید در طول تاریخ برای چه کسانی به کار رفته. گویا به ناصرالدین شاه قاجار، لقب شاه شهید داده بودند. در زمان جنگ ایران و عراق، هم کشتههای ما شهید بودند و هم کشتههای عراقیها. آن داعشی که عملیات انتحاری میکند هم خود را شهید میداند. واقعا واژه شهید به چه معناست؟ آیا اعتبارش را از دست داده؟
مگر نه این است که ما انسانها با کلمات با هم ارتباط برقرار میکنیم؛ و وقتی من کلمهای را میگویم، نفر مقابل آن کلمه را با تجربیات زیسته درون خودش تصور و معنا میکند؟ وقتی تجربه زیسته و تصور ما از واژهها تا این حد متفاوت میشود، آیا آن واژه کارکرد خود را از دست نداده است؟
آیا باید زمانی که میخواهیم از چنین واژههایی استفاده کنیم، ساعتها راجع به معنای آن به بحث بنشینیم و ابتدا در رابطه با آنها همفهم شویم؟ شاید به این نتیجه برسیم که واژه قبلی به دلیل سیر تاریخی خود، دیگر قابل استفاده نیست و بیشتر از این که ابزاری برای ارتباطگیری باشد، باعث ایجاد تعارض و کژفهمی میشود.
بعد از اینها به این فکر کردم که ما انسانها در طول زندگی مدام به دنبال لقب و دستاورد هستیم: آیتالله، آیتاللهالعظمی، حجت الاسلام و المسلمین، پروفسور، دکترای افتخاری، مهندس، سرهنگ، … چرا باید بعد از مرگ هم به دنبال لقب باشیم؟ چه میشود اگر هیچ لقبی به کسی اضافه نکنیم؟ مگر نه این است که هر یک در دوران زندگی خود، در این بستر زمین (و احتمالا بعدها سایر سیارات) فرصتی برای اثرگذاری داریم؟ آیا با القاب به دنبال جبران اثری هستیم که اتفاق نیفتاده؟ چه میشود اگر هر یک از ما فقط خودمان باشیم بدون هیچ لقبی؟ آیا بهتر یاد نمیگیریم که به جای موقعیت اجتماعی و دستهبندی، به مسیر تکاملی خود تمرکز کنیم فارغ از این که آیا دیگرانی میبینند یا خیر؟

