(ناهیدنامه 0109 – ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳)
برای ۶ ماه تقریبا هر هفته یکشنبه ۵ صبح بیدار میشدم، تا قبل ۸:۳۰ صبح در کارخانه بودم و ۹:۳۰ شب سهشنبه دوباره به خانه میرسیدم. در تمام این مدت، چه شبهایی که در شهرستان در سوییت میماندم و چه بقیه هفته و حتی در تعطیلات، غالبا تا دیروقت بیدار بودم برای انجام کارهای شرکت.
تصمیم به این که سه روز پسر ۱۰ ساله و همسرم را تنها بگذارم، و از تمام سرگرمیهایم بگذرم، تنها میتوانست برخاسته از یک هدف و انگیزه بزرگ باشد. هدفی که مصمم بودم به انجام برسانم.
اوایل با عشق و شور به کارخانه میرفتم و با انگیزه بسیار بالا کار میکردم. روزی که خداحافظی کردم، آنقدر از نظر روانی آسیب دیده بودم که هشدارهای جسمی هم شروع شده بود و از همین علایم جسمی طبق تجربههای قبلی فهمیده بودم که باید تغییری اساسی در مسیر یا شرایط ایجاد کنم. از بخش اصلی مزایای مالی که طبق قرارداد میتوانستم با کمی صبر به دست آورم، گذشتم و روح و روانم را با ترکیبی از یک عالمه علامت سوال و ابهام و ناراحتی و غم و خشم برداشتم و بیرون آمدم تا سر فرصت به درمانش بپردازم.
در این مدت بارها برای خودم نوشتم و تحلیل کردم و سعی کردم درسآموختهها را بیرون بکشم و بر اساس این من جدید، دوباره به اهداف و مسیر فکر کنم. برای من صورت مسئله بزرگتر از تغییر کارفرما یا محیط بود؛ بعد از دیدن واقعیتها و سیاهیها، باید به خودم جواب میدادم که واقعا از زندگی چه میخواهم و این بازسازی رویا و چشمانداز سخت و زمانبر است و نیاز به خودشناسی دوباره و عمیقتر دارد.

