(ناهیدنامه 0061 – ۲۸ آبان ۱۴۰۱)
این دو ماه به اندازه صد سال خستهام. حجم تنهایی و اندوه و خستگی چنان بر قلبم فشار میآورد که دلم میخواهد در یک بیابان سر در چاه فرو ببرم و از اعماق وجود فریاد بزنم. میدانم این روزها نیز میگذرند و من جدیدی متولد خواهد شد. این تغییرات و پوست انداختن سریع درد دارد و من از پسش بر خواهم آمد.
آن زمانهایی که به این فکر میکنم که چرا هیچکس حالم را نمیپرسد، چرا هیچ کسی نیست که بتوانم با او حرف بزنم و گوش شنوا باشد، حجم غم و تنهایی را باز هم بیشتر حس میکنم. باید بپذیرم که انسان در این دنیا تنهاست و نباید انتظاری داشت.
خدایا کمکم کن تا تنهایی را بپذیرم و خودم و تو برایم کافی باشند.

