(ناهیدنامه 0002 – ۶ مهر ۱۳۹۷)
این مطلب اولین بخش از نوشتههای من در باب تغییر مسیر شغلی است.
در این مدت که به مصاحبههای شغلی مختلف رفتم به جز یک مورد، همه با تعجب میپرسیدند که چرا میخواهم کار دانشگاه را کنار بگذارم. از نظر آنها شغل دانشگاهی شغل مورد آرزوی خیلی افراد بود. میپرسیدند همه تلاش میکنند وارد دانشگاه شوند و شما میخواهی خارج شوی؟ فقط مدیر آخرین شرکتی که برای مصاحبه رفتم به من بابت این تصمیم تبریک گفت چرا که آشنای نزدیکش هیات علمی دانشگاه بود و در نتیجه از نزدیک با معایب این شغل آشنایی داشت. امیدوارم با این نوشتهها بتوانم برخی توهمات را برطرف کنم.
قبل از پرداختن به دلایل باید بگویم که این دلایل به مرور در ذهن من دستهبندی و منظم شدند و آن اوایل فقط بصورت مبهم میدانستم که از زندگی راضی نیستم. بعد از تصمیم به تغییر شغل و حرکت در آن راستا، روح تازهای در زندگیام دمیده شد و اینجا بود که فهمیدم نارضایتی شغلی تا چه حد میتواند بر جسم، روح و حتی روابط خانوادگی اثرگذار باشد.
ابتدا مختصری از گذشته خود و ویژگیهای شخصیتی بگویم. چرا که برخی از دلایل به ویژگیهای شخصیتی برمیگردد و بدون در نظر گرفتن آنها معنا پیدا نمیکند. رشته تحصیلی من در دانشگاه، دکترای پیوسته ریاضی بود. یعنی قرار بود بعد از دیپلم بدون هیچ آزمونی یکسره تا دکترا ادامه دهیم. سال چهارم دانشگاه بود که چند درس در دانشکده صنایع گذراندم و فهمیدم وقتی به کاربردهای واقعی در محیط صنعت اشاره میشود، هیجانزده میشوم؛ احساسی که در دانشکده ریاضی تجربه نکرده بودم. این بود که بعد از آن چند درس در دانشکده صنایع، دانشکده مهندسی کامپیوتر و گروه کنترل دانشکده فنی تهران گذراندم. پایاننامه ارشد را با گروه سیستم دانشکده صنایع با مشاوره دو پزشک متخصص و پایاننامه دکترا را با گروه علوم کامپیوتر انجام دادم. من از نظر شخصیتی کسی هستم که دوست دارم کاربرد واقعی کاری که میکنم را ببینم. این به من احساس رضایت و انرژی برای تلاش میدهد.
اولین دلیل، احساس مفید نبودن. یک عضو هیات علمی برای تمدید قرارداد و باقی ماندن در سیستم باید ۴ مجموعه امتیاز کسب کند: فرهنگی، اجرایی، آموزشی و پژوهشی. من و خیلی همکاران احساس ماشینی را داشتیم که هر سال باید حداقل امتیازات را کسب میکردیم و تیک میزدیم. مهم نبود آیا در نتیجهی کسب آن امتیاز، سودی هم به کسی یا جایی رسیده یا خیر. بعنوان مثال برای کسب امتیاز فرهنگی باید در دورههای معرفتافزایی شرکت میکردم که هیچ دستاوردی برای من نداشت. یک معیار کسب امتیاز آموزشی نظرسنجی دانشجویان بود. و جالب این که به تجربه فهمیده بودم اگر در ارائه درس سهلانگاری کنم و دانشجویان را به حال خود بگذارم نمره ارزشیابی بالایی خواهم داشت. برای کسب امتیاز پژوهشی باید تا حد ممکن مقاله منتشر میکردم. کسی نمیپرسید که این مقاله چه دردی از دردهای مملکت را دوا میکند. وقتی هم که طرح پژوهشی برای حل یکی از مشکلات دانشگاه نوشتم، برای تصویب آن به قدری سنگاندازی شد که انرژی و ارادهای برای ادامه نماند. درباره هریک از این مجموعه امتیازات در نوشتههای مربوط به نقد سیستم وزارت علوم به تفصیل خواهم نوشت.
استرس و فشار روانی. متاسفانه در لحظه ورود به دانشگاه مجموعه قوانین به من داده نشد و من هم از سر بیتجربگی تقاضا نکردم که آنها را داشته باشم. شاید هم داشتن آنها تفاوتی ایجاد نمیکرد؛ چرا که وزارت علوم هر سال آییننامه خود را عوض میکند. آییننامه داخلی دانشگاه هم مرتب عوض میشود و هر چند ماه بند جدیدی به آن اضافه میشود یا بخشی از آن تغییر میکند. مجموعه کلی قوانین وزارتخانه و دانشگاه (حداقل در دانشگاه ما) بصورت یک جزوه مدون به اعضا داده نمیشد و نمیشود. مثلا مدارک را برای ترفیع میدهی بعد خبردار میشوی که مدارکت منطبق با قانونی که یک ماه پیش در دانشگاه تصویب شده نیست. این بیاطلاعی از آینده و قانون دقیق خودش منشاء فشار روانی بالاست. حال این را بگذارید کنار آییننامههای غیرعملی وزارت علوم که خیلیها را از فرط اضطراب از خورد و خوراک میاندازد.
فشار کاری زیاد. خیلیها میگویند شغل دانشگاهی به خاطر تعطیلی در ایام عید و تابستان و همچنین انعطاف ساعات کار بهترین شغلهاست. شاید این استدلال برای سالهای دور درست باشد اما در زمان فعلی چنین نیست. در زمان حاضر بیشتر دانشگاهها اعضای هیات علمی جدید را موظف میکنند ۴۰ ساعت در هفته در دانشگاه حضور داشته باشند. بعلاوه حتی در تعطیلات عید و تعطیلات ۴۰ روزه تابستان و تعطیلات آخر هفته و ساعات شب در منزل، بیشتر اعضا درگیر فعالیتهای پژوهشی برای کسب امتیاز پژوهشی لازم جهت ترفیع هستند. این در هم تنیدگی زندگی حرفهای و زندگی شخصی برای خیلیها مطلوب نیست. تا جایی که به نقل از بعضی همکاران آرزو داشتند هر روز صبح تا عصر سر کار باشند اما در خانه فکرشان مشغول نباشد.

