رصدخانه جان 0001 – وقتی عشقِ به خود، جهان شد

🔭 رصدخانه جان ۰۰۰۱
وقتی عشق به خود، جهان شد

می‌گویند در آغاز، خداوند از عشق به خویش، صفات خود را متجلی کرد.
در خلوت بی‌کرانِ بودن، بر جمال و جلال خود نظر کرد، و جهان از همان نگاه زاده شد.
از عشقی که خواست دیده شود.

هر بار که به این روایت فکر می‌کنم، چیزی در دلم روشن می‌شود.
شاید ما هم وقتی عاشق خود می‌شویم،
ناخودآگاه در همان مسیر گام می‌گذاریم —
مسیر آشکار کردن آنچه در درونمان نهفته است.

گاهی آدم‌ها را می‌بینم که باهوش‌اند، خلاق‌اند، پر از بینش‌اند،
اما زندگی‌شان خاموش است؛
انگار نوری در درون دارند که هنوز جایی برای تابیدنش پیدا نکرده.
نه از کم‌بود، که از ناجُرأتی در تجلی.

و گاهی برعکس — انسانی را می‌بینم
که از خودش می‌درخشد؛
از شور شناختنِ خویش و به صحنه آوردنِ آن.
در گفتارش، در کارش، در نحوه‌ی بودنش.
چنین انسانی، به نظرم، دارد عشقش را به خود زندگی می‌کند.

شاید عشق، در ساده‌ترین شکلش، همین باشد:
میل آشکار شدن،
جرأت دیده شدن.

و اطمینانِ آرامی که می‌گوید: «نور من هم سهمی از هستی دارد.»

✨حالا تو بگو!
کجای زندگی‌ات، نوری هست که هنوز راهی برای تجلی نیافته؟

 

[رصدخانه جان ۰۰۰۱_۱۴۰۴۰۸۱۸]

✍️ ناهید طاهریان

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *