(ناهیدنامه 0146 – ۴ مهر ۱۴۰۳)
دیروز وقتی سجاد داشت از این میگفت که عاشق کارش هست، صبح زود بیدار میشود و میرود برای دویدن در طبیعت و تجربه طلوع؛ و بعد تا دیروقت در کارخانهاش کار میکند، به این فکر میکردم که من هم زمانی چنین حسی را تجربه میکردم.
قبل از آن که یک اراده برتر من را از ادامه تمام مسیرهای قبلی باز بدارد، من هم با شوق کار میکردم. آن اراده بود که نگذاشت دیگر مسیر قبلی را ادامه دهم و نتوانم به هیچ کدام از محیطهای کار مشابه آنچه از قبل میشناختم برگردم.
چند ماهی بود غبطه میخوردم به کسانی که آن شوق و عشق به کارشان را هنوز در درون خود دارند تا این که این جرقه زده شد. گمگشتگی هرچند در ابتدا ترسناک بود اما کلی تجربههای شیرین و ناب با خودش به همراه آورد. من را در برابر دشت وسیعی قرار داد که خنکای نسیم آن از بیکرانه، روحنواز و مسرتبخش است. آیا زندگی همین نیست؟
——————————————-
سجاد میگوید وقتی میگویی گم شدی، برای تو ناراحت میشوم؛ لطفا اینطوری نگو!
میگویم من با این وضعیت راحتم؛ دیگر مثل قبل تقلا نمیکنم؛ تسلیم شدم. رشتهای بر گردنم افکنده دوست، میکشد آنجا که خاطرخواه اوست. منتظرم دوست هر زمان صلاح بداند، تغییری ایجاد کند و نشانهای بفرستد.
مریم میگوید علم زیاد حجاب میآورد؛ شاید باید دست از تلاش و حرکت برداری و صرفا ثابت و آرام بمانی!
میگویم من به تلاش باور دارم هرچند به دنبال نتیجه نیستم. وظیفهی من میشود حرکت و وظیفهی او میشود نشان دادن راه. اگر هیچ کاری نکنم احساس میکنم که مسئولیت سمت خودم رو انجام ندادم؛ هرچند که من دیگر میدانم که فرمان دست من نیست و هدفم از حرکتهای پراکنده صرفا ادای مسئولیت است نه باور به کنترل داشتن بر اوضاع. میخواهم سرگشتگی من را ببیند و دلش به رحم بیاید.
من قبلا تجربهاش رو داشتم؛ هر زمان که با تمام وجود تلاش کردم و به اوج استیصال رسیدم، آن موقع دستم رو گرفت. میدانم که زود دستم را نمیگیرد چون این وضعیت من، باعث تعالی من میشود. اگر این گمگشتگی نبود، هیچکدام از شماها رو پیدا نمیکردم و هیچکدام از تجربیات فوقالعادهی این چند ماه پیش نمیآمد.
همین هفتهی پیش بود یکی از مسیرهای حرکتم را بست. تازه داشت خیالم راحت میشد که حداقل در یک جنبه راه را پیدا کردم؛ اما من پیام آن اتفاق را گرفتم. نمیخواست که دوران گمگشتگی زود به پایان برسد و احتمالا آن راه من نبود. میخواهد من را تهی کند از هر نقطهی اتکایی؛ میخواهد بسنجد چقدر چنگ نزدن به هیچ چیزی را دوام میآورم.
📍پینوشت ۱: خلاصه شاخ غول را شکستم و به بازخوردهای دوستان اعتماد کردم و صدا ضبط کردم. امیدوارم که آزار دهنده نباشه.
📍پینوشت ۲: ویدیو مربوط به حدود ساعت ۵ و نیم صبح یکی از روزهای مرداد ۱۴۰۳ در کوههای یوش است. میدانم کیفیت مطلوبی ندارد اما خب تجربه زیسته خودم است.

