(ناهیدنامه 0009 – 4 بهمن ۱۳۹۸)
در قسمت قبل راجع به فعالیتم در انجمن علمی ACM و پذیرفته شدن در دوره کارآموزی رهنما کالج نوشتم. اگر بخواهم چند نقطه در زندگیام نام ببرم که تاثیر قابل توجهی بر بینش و طرز فکرم داشتهاند، دوره کارآموزی رهنما کالج قطعا یکی از آنهاست.
تابستان سال ۹۶ به مدت ۵ هفته در این کارآموزی شرکت کردم. اول عذاب وجدان داشتم که پسر ۴ سالهام را از ساعت ۸ صبح تا ۵ عصر مهد کودک بگذارم. اما به خودم حق دادم که بعد ۴ سال وقت آن رسیده که به خواستههای خودم توجه کنم. خلاصه من هم حقی داشتم. جوانترین فرد دوره ما یک دانشآموز ۱۴ ساله بود و مسنترین هم من بودم با ۳۴ سال سن. ۹۰ درصد شرکتکنندگان بین ۲۰ تا ۲۳ ساله بودند. سعی کردم نسبت به این تفاوت، بیتوجه باشم. تیمبندی صورت گرفت و قرار شد هر تیم یک اپلیکیشن موبایل خواسته شده را تولید کند. نکته اصلی این بود که هیچ یک از اعضای تیم چیزی راجع به برنامهنویسی موبایل نمیدانستیم. در عرض ۵ هفته با روش مدیریت اسکرام، پایگاه داده مونگو، برنامه نویسی فرانتاند و بکاند و کار با گیت آشنا شدم. در رهنما کالج یاد گرفتم که هر کاری شدنی است. کار تیمی را تجربه کردم. یاد گرفتم که مهمترین توانایی، توانایی یاد گرفتن است. مهارت و دانشی که در مدت 5 هفته بطور فشرده یاد گرفتم بیشتر از دستاورد یک ساله در دانشگاه بود. در رهنما، با فضای کاری جدید و متفاوتی آشنا شدم. با افراد جدید و متفاوت از فضای دانشگاه، با روحیه و پر انرژی و مثبت. فضایی را تجربه کردم که به شخصیت و انسانیت افراد احترام گذاشته میشد. نظرات و کار تیمی و مهارتهای نرم مهم بود. و اینجا بود که این تصور و باور غلط که تمام محیطهای کاری کم و بیش مثل دانشگاه هستند و من هستم که باید کنار بیایم از بین رفت. دوست داشتم عضوی از خانواده رهنما میبودم. سیستم آنجا را با سیستم دانشگاه مقایسه میکردم و میدیدم که چگونه یک سیستم خراب، اعضایش را نابود میکند و چگونه یک سیستم سالم، اعضایش را رشد میدهد. بعد از پایان دوره، رهنما کارآموزانش را به شرکتهای مختلف وابسته به خود معرفی کرد. با این که مطمئن نبودم با شروع دانشگاه وقت کافی برای کارآموزی داشته باشم، اما نمیخواستم فرصتی که پیش آمده بود را از دست بدهم. از رهنما کالج خواستم اگر موقعیتی مربوط به حوزه داده بود، من را معرفی کنند.
و اینگونه بود که دوره کارآموزی سه ماهه به عنوان تحلیلگر داده را بطور پارهوقت در شرکت پوشه شروع کردم. پوشه هم مثل رهنما شرکت فوق العادهای بود با مدیر و کارکنان و فرهنگ عالی. برای من با یک بچه چهار ساله پر کردن ساعت در پوشه سخت بود. بعد از دانشگاه به شرکت میرفتم و بعضا تا ساعت ۷ و ۸ شب و حتی پنجشنبهها آنجا بودم. کاملا متوجه بودم که دارم از پسر و همسرم میزنم اما باز هم مانند رهنما کالج به خودم حق دادم. در این مدت همسرم خیلی با من همکاری میکرد اما بعد از ۳ ماه احساس میکردم تعادل زندگیام به هم خورده. دوست نداشتم بیشتر از این از خانواده بزنم. به قدر خوبی فضای غیر آکادمیک را تجربه کرده بودم و وقتش بود که تصمیم بگیرم. هنوز شجاعت و اراده رها کردن دانشگاه را نداشتم. تصمیم گرفتم یک ترم از دانشگاه مرخصی بگیرم و تمام وقت در پوشه باشم تا ببینم چه پیش میآید. این تصمیم نقطه عطف مهم بعدی بود.

