(نایدنامه 0008 – ۳ بهمن ۱۳۹۸)
این مطلب سومین بخش از نوشتههای من در باب تغییر مسیر شغلی است.
روزها و ماهها و سالها با یکنواختی میگذشتند و من بدون داشتن انگیزه و چشمانداز امید بخش لحظات عمر را تلف میکردم. مسیری که در آن قرار داشتم، انتهای روشنی داشت: اساتیدی که بعضا بیش از ۴۰ سال سابقه داشتند و میدان را برای فعالیت جوانترها خالی نمیکردند و به نظرات آنها توجهی نمیکردند. وقتی ۳۰ سال بعد را تصور میکردم، خود را به جای آنها میدیدم که برای من به هیچ عنوان جذابیت نداشت.
فکر میکردم همه جا کم و بیش همین است و با اوصافی که از دوستانم که هیات علمی سایر دانشگاهها بودند میشنیدم میدیدم که بیشتر آنها ناراضی و مدام در حال گله و شکایت بودند. در سرویس دانشگاه در مسیر رفت و برگشت با هر کسی از نیروهای جوان دانشکدههای مختلف که همکلام میشدم جز درد دل نمیشنیدم. میدانستم که دانشگاه و خصوصا دانشکده ما وضع بدتری نسبت به بیشتر دانشگاهها داشت، اما اینطور نبود که بقیه راضی و شاد باشند. به تازگی مطلبی راجع به راحتی فلاکبار میخواندم که به خوبی آن روزها را توصیف میکند:
اندوهگین و ناکام هستی و شکوه میکنی و مینالی که چقدر شرایط طاقتفرساست، اما کاری نمیکنی. نمیخواهی تغییر کنی. احساس میکنی گیر افتادهای. موقعیتی که در آن هستی، دوست نداری؛ اما به آن عادت کردهای. محدودیتها و قید و بندهای این فلاکت را میدانی. میدانی که چنین موقعیتی را تحمل میکنی به این دلیل که هر روز انجامش میدهی.
موضوع این است که تلاش در جهت رها کردن راحتی فلاکتبار ترسناک است. تو با خود میاندیشی که: میتوان تغییر ایجاد کرد اما چه اتفاقی می افتد؟ واقعا کارها میتواند بهتر شود؟ چه بسا از آن چه هست بدتر شود؟ اگر بدتر شود، میتوانی آن را تحمل کنی؟ شاید بهتر باشد همانجا که هستی بایستی و حرکت نکنی.
در این شرایط بودم که اتفاق به ظاهر کوچک و بیاهمیتی افتاد که در واقع نقطه شروع تغییر مسیر زندگی من بود. یک روز رئیس دانشکده صدایم کرد و گفت که دوره ۲ ساله استاد مشاور سابق انجمن ACM به پایان رسیده و آیا حاضرم من را به عنوان مشاور جدید معرفی کند؟ چیز زیادی راجع به نقش استاد مشاورهای انجمنها نمیدانستم. با پرس و جو فهمیدم که هیچ امتیاز مالی و اجرایی ندارد. اما خسته از یکنواختی روزها و به یاد خاطرات خوش دوران دانشجویی و روزهای خوب فعالیت در جمعیت امام علی و کانون مطالعات و کانون همیاری و …، قبول کردم.
بعد از این که حکم من به عنوان استاد مشاور انجمن آمد، رفتم تا اتاق انجمن را ببینم. انباری کوچکی بود در طبقه همکف دانشکده. دیده بودم که یک اتاق همایش در طبقه اول بدون استفاده بود. با رئیس دانشکده صحبت کردم گفتند آن اتاق را چند سال پیش در اختیار دانشکده مهندسی کامپیوتر گذاشتهاند. با پرس و جو از کارمندان فهمیدم بیش از دو سال است که که کسی از آن اتاق استفاده نکرده است. و خلاصه موفق شدم موافقت رئیس دانشکده را برای آن اتاق بگیرم. بعد از مرتب شدن و نظافت اتاق و اسبابکشی اعضا از اتاق قبلی به آنجا، به ایام انتخابات انجمن نزدیک میشدیم. با چند نفر از دانشجویان خوب یکی از کلاسها صحبت کردم تا بیایند و در انجمن فعالیت کنند. بچههای خیلی خوبی وارد انجمن شدند و فعالیتها شروع شد. سه کارگروه تشکیل دادیم: کارگروه acm، کارگروه استارتاپ و کارگروه تحلیل داده. خب، مدتی بود راجع به استارتاپها چیزهایی شنیده بودم و میخواستم بیشتر بدانم. تحلیل داده هم حوزه مورد علاقهام بود. همیشه دغدغه و ناراحتیام این بود که به دلیل موقعیت دانشگاه در کرج نمیتوانم در سمینارهای مختلف که اکثرا در تهران برگزار میشدند، شرکت کنم. فکر کردم حالا که من نمیتوانم به سمینار بروم، سمینار را به دانشکده بیاوریم. برنامهریزی کردیم تا آخر سال چند سمینار برگزار کنیم. یادم است برای پوستر اولین سمینار، کسی همراهی نکرد و خودم برای اولین بار پوستر طراحی کردم.
دانشجوهای آن دوره خیلی فعال و علاقهمند بودند. این فعالیتهای اجرایی به من انرژی میداد. برای دومین سمینار، سخنران از یک شرکت سرمایهگذاری بود و داشت راجع به استارتاپها صحبت میکرد. در میانه صحبت به این نکته اشاره کرد که نیروی برنامهنویس خوب به قدری در بازار کم و مورد نیاز است که بعضی شرکتها مثل رهنما کالج شروع به تربیت نیرو کردهاند و حتی دوره کارآموزی رایگان برگزار میکنند.
این جمله دومین نقطه عطف مهم بود. مدتها بود که کمبودی احساس میکردم. میدانستم در رشته علوم کامپیوتر باید حتما تجربه غیر آکادمیک داشته باشم. این مسئله من را اذیت میکرد و به دانشجویانی که کار میکردند، غبطه میخوردم. بعد از سمینار، رهنما کالج را در اینترنت جستجو کردم و راجع به آن خواندم. از قضا داشت برای دومین دوره کارآموزی ثبت نام میکرد. یک امتحان برنامهنویسی دو مرحلهای داشت و یک مصاحبه. همان روز در آزمون ثبت نام کردم. همزمان که سمینارها من را به دنیای جدید استارتاپها و تحلیل داده کاربردی میبرد و به شوق میآورد، آزمونها و در نهایت مصاحبه را دادم و نقطه عطف مهم و بزرگ بعدی اتفاق افتاد. در رهنما کالج پذیرفته شدم.

